سلام خدمت همه ی عزیزان سایت نی نی سایت
من مهدیه هستم و ترنس پسر به دخترم
بیست و پنج سالمه و با مادر پدرم زندگی میکنم
چون خیلی دنبال این بودم که یه جایی باشم بتونم مثل یه دختر کنار خانمها درد و دل و صحبت و مشورت کنم به واسطه یکی از دوستای خوبم با این سایت آشنا شدم و خیلی خوشحالم که الان کنارتون هستم
من اسم کوچکم مهدی هست ولی اسمی که در واقع باید باشم و خودم قبولش دارم مهدیه هست
تک فرزند هستم و پدر و مادرم بد حدود پونزده سال که از ازدواجشون گذشته بود با کلی راز و نیاز منو به این دنیا آووردن و اختلاف سنی حدود 45 سال با بابام و 39 سال با مامانم دارم
از پنج شش سالگی تقریبا فرق من با بقیه پسرا مشخص شد عاشق عروسک بازی و بازی کردن با دختر عموهام و دختر خاله هام بودم یادمه چقد حسرت دامن هایی چین چین دار اونا رو میخوردم ولی خب چون خیلی کوچک بودم فک میکردم من بزرگ شم مثل لونا ازون لباسا میپوشم و به خاطر فاصله سنی زیادم با مامان بابام روم نمیشد بهشون بگم که منم مثل فاطمه و زینب دوس دارم دامن بپوشم و موهام بلند باشه گذشت این قضیه و من بزرگ تر شدم تا سن 12 13 سالگی و یه روز که خونه تنها بودم به خاطر اینکه موهای بدنم کم کم داشت رشد میکرد و من واقعا اذیت میشدم ازین موضوع شروع کردم به اصلاح موهای دست و پام و انقد حس خوبی بهم داد داشتم پرواز میکردم از خوشحالی و اومدم بیرون ناخن هام رو لاک زدم نشستم خوب و خوشحال تا مامان بابام بیان و اومدن منو اونجوری دیدن و کلی غر و سرزنش کردن منو و منم واسه یه مدت بیخیال شدم
گذشت تا تابستون سال بعد که یه نامه براشون نوشتم و گفتم دوس دارم دختر باشم نه پسر وای اگه بدونی چقد غصه خورد مامانم چقد روز و شب گریه کرد بابام یه کلمه با کسی صحبت نمیکرد دیگه از ناراحتی شب و روز نداشتن در کل
راستش نمیدونم چرا ولی دلم اینقد براشون سوخت که خودم یادم رفت گفتم الکی یه چیزی گفتم حالا و دیگه تصمیم گرفتم جلوشون نه حرفی بزنم نه لباسی بپوشم که ناراحتشون کنم ولی الان که تقریبا ده ساله میگذره ازون موضوع و اونا هم خیلی شکسته و پیر شدن خیلی خستم از پنهان کردن خود واقعیم و واقعا موندم بین دوراهی هنوز..