باردارم.توماه هفتم.ویار دحشتناااااااکی داشتم ک هدحور بود گذروندمش.ی ماهی بود حالم بهترشد که دکتر بهم گف دهانه رحمم بازه واستراحت مطلقم.دوتا پسر شش وهفت ساله دارم.هیجکس واسم قدمی برنداشت.ی هفته ای میشه مثلا استراحت مطلقم ولی مگه میشه استراحت کرد؟؟بادوتابجه؟؟
خواهرام زناداداشم جاریام خواهراشوهرم هییییچکدووووم حتی نکرد بگه ی روز ی لقمه غذا بفرستیم برااین دختره فی سبیل الله.
خواهرام نهایت ز میزنن میگن عزیزم کاری داشتی بگو.یا میگم امروز خونه روتمیز کردم میگه نککککن.بخودت رحم کن.خو ببخصید خونه ای ک دوتابچه توشه رو نهاااااااایت دو س روز تمیز نکنی.بعدش ب گتد کشیده میشه که.
تازه هرکدومو میبینم مثلا مییینم راز قبلش مهمون دعوت کرده.یا مثلا رفتن خونه فلانی جمع شدن.اصلا من تواین دوران بترداریم افسرده شدم از اینکه هیجکس ب درد نخورد.منم انتظارزیادی ندارم.ملت خونه هاشونو ول کنن بیان خونم.ولی من ادم اطرافم زیاده.خانم نزدیک ب خودم زیاد دارم.یعنی هیچکدوم؟؟ی حرکت ی قدم...هر شب دارم باگریه میخوابم.الانم فهمیدم خواهرام بادمادرم دوروزی هست رفتن ی شهرستان نزدیک خونه خواهرزاده.پس من چی؟؟بخدا من واسه همه ایستادم.واسه هرکس درحد توانم...هر لحظه ک یاد این موضوع میوفتم بغض خفم میکنه.چرا دنیا اینطوری شده؟همشون هم از من خوشتر وپولدارتر و خمیشه بیرون وخوشی ماشالله.
از خودم بدم اومده انگار.از کارایی ک تاالان واسه بقیه کردم....کجا میگن از هردست بدی از همون دست میگیری؟؟کجاا؟؟؟من تو بدترین روزام بودم...شوهرمم تو شرایط بد مالییی بود اصلا حواسش ب من نبود...چرا آخه؟؟