سکانس اول: درحالی که سعی میکنم از یک روز نصف تعطیلاتم استفاده کنم،دوش می گیرم..بیدار پی شم..سعی میکنم به بگو مگوهای والدینم بی تفاوت باشم..چای بخورم و ازش لذت ببرم...یکم موفق می شم..خودمو برای صبونه و ناهار و شامی ک ی وعده شدن با داداشم به رستوران دعوت می کنم..حس میکنم زنده ام..باز برمیگردم خونه و اسیب و درد و تجاوز به روحم شروع می شه و من خسته ترینم..هر چیزی میگن تنها دفاعم اینه:من رو ببخشید که وجود نازنینتون رو ازار می دم..حق با شماست...
هزار و یک تنش رو تحمل میکنم و صبح جمعه می رسه..در حالی که کل هفته وسط لرز زدن تو سرما و از شرکت به اموزشگاه رفتن و برعکس گدشته بود و دلم فقط یک لیوان چایی و یکم اشپزی میخواست تو هفته؛ناهار جمعه رو از صبح اماده می کنم...
میخوام سعی کنم که صبحونه بخورم،میخوام حس کنم خونه بودن با بیرون بودن متفاوتهدو خیلی بهتره..ی میز صبونه میچینم..درحالی که دارم لبخند میزنم و چای می ریزم که برم پشت میز میشینم برای بار شاید پنجاهم تو یک هفته اخیر بازهم مادر گرامیم هزار تا ایراد ازم میگیره:اولیش از همه اش ازار دهنده تر،با نگاه مشمئز کننده ای به پشت دستم..کمی بالاتر از ارنج اشاره میکنه و میگه دستات ترک زده و سلولیت و من دیگ نمیتونم باز تحمل کنم..تنها دفاعم اینه ک خواهش می کنم دیگه بهم نگو خودم متوجه اش شدم..و اون سعی میکنه بگه ایراد داری و من باید بهت بگم و اگر ایراداتتو نگم پس باید چ حرفی باهات بزنم...و من به این فکر می کنم که من خواستم خانواده داشته باشم که مورد پذیرش و مهربونی واقع بشم..ک اگر ایرادی دارم یکبار دو بار سه بار بگن و بهم زمان بدن برای اصلاحش نه اینجوری برخورد کنن...میزو جمع میکنم سعی می کنم نفس عمیق بکشم..لقمه مونده تو دستمو با بغض پایین میفرستم..پلی میکنم باتو رنگ دنیام چ قشنگه...و سعی میکنم باقی روزمو تو اتاق بگذرونم و به فکر دوختن تی شرت هایی باشم که دسنامو میپوشونن..درست مثل زمانی که بچه بودمو پوست سبزمو که مورد پذیرش مادرم نبود و بارها ب خاطرش مواخذه می شدم،زیر چند لایه کرم پودر قایم کنم..درست مثل چند سالی که موهای فرمو برای اینکه مادرم میگفت زشتن زیر روسری تو خونه پنهون می کردم تا نبینه و تذکر نده..
ب اینه نگاه می کنم..ب موهای کراتین شده ام..
به پوستم که اونقدر براش خرج میکنم تا به بهترین حالت خودش برسه و نزدیک یه ساله ک رنگ کرم پودر رو به خودش معدود دیده..
به اندامم ک به خاطر مشکلات هورمونی بیست کیلو چاق شده نگاه می کنم...
از خودم بدم میاد..به خودم می گم تو بهترین هم که باشی باز پر از ایرادهایی هستی..و بزرگترین ایرادت اینه که نتونستی از این محیط سمی بری...خیلی بی دست و پایی!