از وقتی که یادمه هرشب مامانم و بابام باهم دعوا میکردن
به حدی از دستشون خسته شده بودم که وقتی 10 سالم بود افسردگی شدید گرفتم،آخه کی توی 10 سالگی افسردگی میگیره؟
بگذریم...مامانم که دید اوضاع زیاد جالب نیست از بابام جدا شد
یازده سالم بود که فهمیدیم یه بیماریه خیلی مضخرف و ناجور دارم که اگه بهش نمیرسیدیم 20 سالم میشد فلجم میکرد
خلاصه دوسه سال تحت درمان بودم
که یهو متوجه شدم مامانم با یکی رابطه داره ،اینو دقیقا وقتی فهمیدم که بیماریم همینجوری داشت پیشرفت میکرد.
خلاصه تا یکسال به همین روال گذشت
بعد از اون ماجرا یه روز بدنم به شدت درد گرفت
وقتی رفتیم دکتر گفت باید هرچه زودتر جراحی بشی.
جراحیشم خیلی ریسکش بالا بود و ممکن بود باعث بشم فلج بشم
خلاصه تا همین یه ماهه پیش این ماجرا ادامه داشت تا اینکه یه ماهه پیش جراحی شدم
کلی درد کشیدم.اصلا قابله تصور نبود دردم
دوهفته ی تمام درد داشتم.ولی خوبیش این بود که جراحی فلجم نکرد.
بازم یکسری مشکلات هست که دیگه حوصله توضیح دادنشونو ندارم
امیدوارم سرتو درد نیاورده باشم:)