ما هم یه مدت مغازه داشتیم بدترین روزهای زندگیم بود واقعا یادم نمیره
تو شب شهادت نذری بار گذاشتیم یه مرده آمد گفت من این دوتا کیسه برنج میبرم نشون بدم و بیام
تا رفتیم دنبالش گاز داد رفت
خدا ازش نگدره
من بلند شدم زیر نذری خاموش کنم مامانم دعوام کرد نشست دعا خوندن
مادرم بهترین آدم دنیاست الهی که دورش بگردم
شده بود درد رو دلش سر بالا نکرد حتی گلایه کنه از دنیای آدما