خانومه بچه ها و نوه های مارو میبینع دلتنگ بچش میشه 22اذر پدربزرگم یهو زنگ زد خانومه داره میرع دنبال بچش پیش شوهر قبلیش میگه من دلم برا دخترم تنگ شده و تورو نمیخوام اینا یهو چمدون میبنده میرع شب .پدربزرگم باباش صدا میکنه اونام بیخبر فردا صبح پیداش میشه و پدربزرگم میبخشه برمیگرده و معلوم نمیشع کجا میره
و ماجرا تموم شد تا چند روز پیش پدربزرگم این بار خیلی عصبی تر میگه باز رفت اینبار گوشی و همه وسایل و پول اینا برده از عصر رفته باز بچشو میخواد پدرش میاد گوشی خ و نمیدونن کجاست شب ساعت 2اینا از بیمارستان زنگ میزنن به باباش بیایید دخترتون بیمارستانه از فلان جا پیدا شده اونجایی هم که پیدا شده یه جای مثل صحراس
باباش میرع ببینه چه خبره . میگن گوشیش و پول ایناش نیس دزدیدن .
و حالش بده بیمارستان بستری هست
چهار روزه بیمارستان بود هرچقدر میپرسیم درست جواب نمیدن چیش شده شب کجا بوده
امروز دختره به پدربزرگم زنگ زده گفته برمیگردم من فلان جا نبودم و هرچی شده و باباش گفته میگه غلط میکنم اونجاها باشم و فلان
خدایی خیلی برام سوالع کجا رفته بود چه بلایی سرش آوردن نظر شما چیع؟