امروزا حانواده پدریم میرن خونه مادرم شایدم سالی یک یا دوبار من عمه و عموهامو بتونم بیینم زیاد نمیبینمشون ، از چند روز پیش به شوهرم گغته بودم خونه مادرم دوشنبه میرم ، خانواده من انفدر به شوهرم احترام میزارن که دیروز حاکسپاری شوهر عمه اش بود برادرم بهشت زهرا اومد که احترام بزاره حالا مامانم یه امروز براش مهمه دختراش مهمون داره پیشش باشن شوهرم دیشب نصفه شبی سر اینکه من بهش گفتم فردا خواهرم دنبالم میاد زوذ برم لح کرده دعوا راه انداخته که نمیزارم خونه مادرت بری بگو نمیتونی بری و حق رفتن نداری هر چی اومدم از در صلح وارد شم بزاره برم یه کلام با داذو بیداد گفت نه خیلی اعصابم خورده الانم خوابه امروزم شانس من بیکاره توخونس ولش کنم تا عصر میخوابه سر همین به خواهرم گفته بودم بیاد دنبالم که زود برم به مامانمم کمک کنم
وقتی همچین برنامه هایی دارید و وقتی چنین شوهری دارید، خب یه کم بیشتر مراقب باشید دعوا نش ...
من اصلا ازدر دعوا وارد نشدم فقط یه کلمه گفتم خواهرم میاد دنبالم با هم بریم که زودتر برم به مامانمم کمک کنم ار اون موقع که اینو گفتم اخلاقش عوض شد و بهانه گیر شد کلا خونه کامانم دوروز پشت هم برم حسودیش میشه انگار نازه من اصلا این هفته شنبه و یکشنبه نمبخواستم برم خودس خونه تا شب نبود گفت برو تنها نمونی بعد حالا گیر داده هر روز خونه مامانت رفتن نداره میگم خانواده پدریمو مبخوام ببینم لج کرده مبخواد حرصم بده
بنظرم اگه نرفتی تا چند وقتی ناراحت باش که دیگه حداقل تکرار نکنه این کارشو شاید قبلا هم همینکارو کرد ...
من فقط نقطه ضعفم بچمه اگه ازش بچه نداشتم اختیار تام دست خودم بود تا قبل بچه دار شدنم این خبرا نبود فقط اطلاع میدادم میرفتم هر جا میخواستم از وقتی بچه دار سدم دست واک بسته اس هر جا که واقعا دوست دارم برم حرصم میده اخر هفته هم تولد پسر خواهرمه یر همونم نمیتونم خیلی سر سنگین باشم لج کنه اونجا هم نیاد