ایوون خونه مادربزرگم سنگ بود یجاش اندازه یه نارنگی کنده شده بود میشستن توش اب جمع میشد میترسیدم بیوفتم توش خفه بشم🙄
میوه نمیخوردم یه درخت توت تو خونه مامانبزرگم بود دوسش داشتم موزو سیب اویزون میکردن بهش من خنگم با ۵ سال سن میگفتم درخت توتم موز داره مث خر کیف نیکردم میخوردن😑
یه شعری بود مامانم برام میخوند یه بیتش این بود چند روزه سیب نخوردم اما هنوز نمردم بعد وقتی گریم میگرفت وسط عر زدنام مامانم میگفت چند روزه سیب نخوردم منم میگفتم اما هنوز نمردم🙂
مامانبزرگم میبردم حموم من بچگی خیلی پوستم تیره بود اینا فکر میکردن چرکم کیسه بکشنو حنا بزارن سفید میشم ۳ ساعت تموم منو میشست برا اینکه تو حموم بمونم شیر ابشون صدای جیر جیر میداد میگفت یه جوجه تو لوله اب گیر کرده منم میگفتم خب دیوارو خراب کن درش بیاریم یبارم از بس شستمو خسته شده بودم گردنبند مامانبزرگم که خییییلیم سنگین بودو گرفتم کشیدم پاره شد تا رفت دستشو بذاره در چاه همش رفت تو چاه 😂هنوزم منو میبینه میگه گردنبندم حیف بود