اونایی که منو میشناسن میدونن که من با خانوادم رابطمو قطع کردم ،،اعصابم هم بسیار آروم شده بود
برای تولد دخترم مجبور شدم دعوتشون کنم ، دوباره پاشون به خونم باز شده !!!
بابامو که ول کنی روزی ده بار میاد ، آسایش نمیزاره ، اونم از سر محبت یا برای کمک نمیاد که ، مثلا بگه دخترم ، شوهرش پیشش نیست ، هواشو داشته باشم ، کمکش کنم ، میاد بدون کلاااامی حرف زدن میشینه و میره ، فقط جهت تهیه ی گزارش
مامانم هم که متنفرم ازش ، میاد و همش سعیش اینه اعتماد بنفس آدمو بگیره ، مقایسه کنه ، پیش بابام خوار و خفیفم کنه ، فقط برادرمو تعریف میکنه ، خودش کم نیست حتی دوستای برادرمو هم تعریف میکنه ، یا میگه خونت کهنه و داغونه، هیچی نداری ، یا میگه بچت بی ادبه ، یا میگه ابروت کجه، موهات کچل شده و هزار تا مذخرفات دیگه
بابام که از ترس مامانم حتی نمیتونه باهام حرف بزنه ، شام میارم ، مامانم همش میگه ما شام نمیخوریم ، بابات اصلا نمیخوره و ...بابام هم تا مامانم اجازه صادر نکنه ، میگه نمیخورم ، هر چقدر تعارف کنم میگه نمیخورم ، ولی تا مامانم میگه شروع میکنه تا آخر خوردن !! بعدشم میگن وای مریض میشیم ، شب نمیتونیم بخوابیم و ...
قبلا هم خیلیییی اذیتم کردن و بخاطر همین متنفرم ازشون
دوست ندارم بیان، دوست ندارم زیاد ببینمشون ، ولی اصصصلا نمیتونم بی احترامی هم کنم یا رو ندم