فردا اسباب کشی دارم
میریم به اولین خونه مشترکمون
خیلی حس عجیبیه هم خوشحالم هم خیلی استرس و دلشوره دارم از صبح انقدر هیجان دارم که هیچکاری نتونستم انجام بدم بالاخره همه چی همونجوری شد که وقتی ۱۵ سالم بود ارزو کردم
یه خونه برای من و محمد و دختر۱۵سالمون(خواهرشوهرم)
خیلی این مدت سخت گذشت همش برای دیدن هم تو راه بودیم یه وقتایی محمد ۵ ساعت میومد و ۵ ساعت برمیگشت تا ۲ ساعت باهمباشیم بعضی وقتا من ۳ صبح راه میوفتادم و صبحانه میگرفتم جلو در خونه منتظر میموندم ۷ بشه زنگ در بزنم باهم صبحونه بخوریم
یه زمانی بخاطر درس و ایندم به عشق ۳ سالم گفتم دیگه نمیخوامت و دلش شکوندم و تا الان عذاب وجدان حرفای اونموقع باهامه
ولی دیگه همه چی تموم شد میتونم راحت نفس بکشم
خدایا شکرت شکرت شکرت