چند روزه رفتم سرکار فروشگاه پلاستیک فروشی شیکم هستش حرصم گرفته همسایمون زنگ زده که میخوان بیان اونجا اعصابم بهم ریخت حالا فهمیدن یجا کار میکنم میخوان فرت و فرت بیان سر بزنن ببینن چه غلطی میکنن مامانمم اومده با ذوق تعریف میکنه که میخوایم بیاییم حرصم گرفت گفتم من نمیرم سرکار دیگه خودتون برید
اعصابم نمیکشن هی بیان فضولیم از دست فامیلا فضولم راحت شدم همسایه ها ریختن سرم اه