ده ساله ازدواج کردم قبلا با پسرعموم بودمو دوسش داشتم ولی اون ابراز علاقه نمیکرد زیاد فقط یه بار گفت هر چی خواست خدا باشه و از این حرفا بعد خواستگار اومدو گفتم خواستگار دارم گفت خوشبخت بشی و من واقعا فهمیدم من و نمیخواد و ازدواج کردم ما تو یه شهر بزرگ و اون تو یه روستا و موقعیت خانواده من از همه لحاظ بهتر و خودم ازش خیلی سرتر تو این ده سال سعی کردم کمتر ببینمش یا اصلا انگار نمیبینمش مگه مجبور میشدم سلام میدادم تا اذییت نشم تا فوت پدر بزرگم ۳ هفته پیش چشم تو چشم شدیم و حرف زدیم و بعدش پیام داد و چند شب با هم پیام دادیم
ولی من هنوز خیلی دوسش دارم ولی اون باز هم سرد و خشک
از فامیل شنیدم که زنش میگه خیلی بی احساسه
من بهش گفتم این پیام دادن ها اشتباهه و کم شد
ولی من هر دقیقه پروفایلش رو میبینم ولی اون بازم میدونم راحته راحته انگار نه انگار.اون وضعش خیلی خوب شد تو این چند سال.من خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم که باهاش ازدواج نکردم ولی هنوز هم دوسش دارم و حتی اسمش رو میشنوم تپش قلبم زیاد میشه