سلام من ۳۰ ساله هستم یک مادر یک زن شاغل و یک همسر یه دختر سه سال و نیمه دارم شغلم معاون فناوری ۱ دبیرستان هستم اما رسمی نیست و دارم تلاش می کنم که شغلمو ارتقا بدم و رسمی بشم.
با شوهرم سه سال دوست بودیم دو سال عقد و الان هشت ساله که ازدواج کردیم � دوران دوستی چون همه چی شیرین و همه چیز جذاب بود هیچ توجهی به ویژگیهای شخصیتی و اخلاقیش نداشتم و فقط بعد احساسات و جذابیت ظاهری برام معنی داشت بعد از ازدواج کم کم متوجه یکسری ویژگی های شوهرم شدم که برام واقعا قابل تحمل نبود بعد از بچه دار شدن بازی سری ویژگی های دیگه به من نشان داده میشدند که هم بالا رفتن سن و تجربه و هم پیش آمدن مسائل مختلف باعث میشد که بتونم ذات اصلیشو بشناسم بعد از ۸ سال زندگی مشترک و داشتن یک بچه سهساله گاهی پیش میآید که دو سه روز در هفته با هم قهر هستیم دوباره خوب میشیم و دوباره یکی دو روز قهر هستیم یعنی حداقل در دو سال گذشته پیش نیومده که یک هفته یا ۱۰ روز کامل باهم خوب باشیم سر انواع مسائل مختلف با هم اختلاف نظر داریم او بچه آخر خانواده است و من بچه اول هستم و فوق العاده مرتب و منظم هستم یا حداقل تلاش میکنم که اینجوری باشم همیشه واسه خودم هدف دارم همیشه دوست دارم یه چشم انداز از آینده داشته باشم اما او کسی که فقط تو زمان حال زندگی میکنه و هیچ تصمیم و هدفی برای آینده نداره با اینکه امکان خوندن ارشد داره و ارشد خیلی رو کارش تاثیر داره اصلا سمتش نمیره دوست داره سراغ کارهای آسون بره مثل برای پول در آوردن بره دنبال چیزی مثل بورس یا فارکس یا کارهای این مدلی البته که الان مدیر پشتیبانی یکی از شرکت های بزرگ شهرمون هست.... اما همش دنبال کارهای آسونتر میگرده. اختلاف سلیقه و اختلاف نظر من باعث شده که با توجه به اینکه یک تم رییس بودنی و بزرگ دونستن توی ایشون هست هر کسی که باهاش مخالفت میکنه رو میکوبه و اصلا تحمل شنیدن نظر مخالف نداره من آدمی هستم که خیلی ریسک پذیر نیستم و در مقابل پیشنهاد هایی که میده همیشه مخالفم چون میدونم که نتیجه ای نداره و ایشون این موارد رو میذاره رو حساب نفهمی و شدیداً برخورد میکنه با لحن بد صحبت میکنه از نظر خودش داره حرف درست و تصمیم درستی را برای زندگی میگیره به شدت تو این چند سالی که باهاش زندگی می کنم اعتماد به نفسم اومده پایین. قبلاً چون حالا دانشجو بودم یا مشغول کار بودم قبل از بچه دار شدن ضعف زیادی را حس نمی کردم اما الان چون با وجود بچه دارم کار می کنم و روحیم طوریه که خودم دوست دارم کار کنم و خلاصه سختی های این مسیر هم همش مال منه مثل بردن بچه به مهد کودک بیشتر بودن با بچه در طی روز، چون ایشون زودتر از من میره سر کار دیرتر از من هم برمیگرده. همه اینها باعث شده که الان چون جز با کار و بچه چیزی برای خودم ندارم و باعث شده خیلی احساس ضعف کنم و نیاز دارم که یکم قوی باشم که از قوی بودن انرژی بگیرم و بتونم یه کم خودم رو در در این موارد دلگرم کنم میخواستم ازتون بخوام اگه پیشنهادی دارید لطفاً باهام در میون بذارین که یک زن چطوری میتونه قوی باشه چطوری میتونه مستقل عمل کنه در عین حال که با مرد خوبه چطوری برنامه های خودش را داشته باشه که مردم دستش بیاد....کارایی میکنه مثل مشروب خوردن مثل سیگار کشیدن که من کاملا مخالفم باهاش... ورزش می تونه کنه اما اصلا نمی کنه من دوست دارم یه سری جنبه ها توی زندگی خودم داشته باشم که وقتی که بهش نگاه میکنه به خودش بیاد چون حرف زدن باهاش و در مورد این مسئله پیشنهاد دادن بهش اصلاً تو روحیه اش نیست و اصلاً نمی پذیرد و تصمیم گرفتم که هیچ پیشنهادی بهش ندم و فقط روی خودم کار کنم حتی اگه بریمدپیش مشاور و مشاوره باهاش صحبت کنه حتی صحبت های مشاور رو هم می بره زیر سوال و فقط خودش را قبول دارد منم بعد از چند سال زندگی کردن باهاش به این نتیجه رسیدم که روی خودم کار کنم تا روی او... دوست دارم پیشنهاداتتون رو بشنوم. ممنون