اروم یه وینستونی از توی پاکت سیگارش کش رفتم فندکو که روشن کردم برگشت نگاهشو بهم دوخت
و دوباره خودشو مشغول دستگاه قهوه ساز کرد ،لبخندی گوشه ی لبم نشست ،قصدم کشیدن نبود فقط روشن کردم که تسلط کافی داشته باشم
گفتم؛یه شباییو از بس فکر میکنم بهش از خجالت میرم زیر پتو قایم میشم به خیال اینکه دیگه میپره از سرم اما این فقط یه ترفند احمقانس چون من حتی بازم زیر پتو بهش فکر میکنم چون اون توی مغز منه توی ذهنم توی تصور و خیال و وهمم
سکوت کردم و بازم فنجون قهوه جلوم قرار گرفت
تشکری کردم
گفتم؛حتی گاهی وقتی از سرکار برمیگردم یه مسیرو پیاده میام و یهو میبینم خیلی از ایستگاه تاکسی دور تر شدم ،گاهی زیر دوش حمام ساعت ها بدون اینکه به شست و شو برسم دارم به دیوار زل میزنم،گاهی پشت چراغ قرمز ارنجمو تکیه میدم به شیشه و غرق میشم و بوق ممتد ماشینا و ناسزاهاشون منو به خودم میاره،یا روی میز شام پدرم همش نگاهش به ظرف غذای منه و مادرم به دستپخت چندین ساله ی بی نقصش شک میکنه،داداشم از کشتی های غرق شده من حرف میزنه و من مجبور میشم فقط یه لبخند نیمه جون تحویلش بدم و اونم بگه کشتی هات سوراخم شه خودم رو شونه هام به خشکی میرسونمت،پریروز توی محل کار از فکرش محکم زدم زیر خنده و همه نگاها برگشت سمتم بعضیا ترسیده نگاهم میکردن فکر میکردن خل و دیوونه شدم یا عقلمو از دست دادم،یه شبایی بی دلیل تا خود صبح بالشتم خیس میشه و انگار تختم میشه قبرم پا میشم و کل اتاقو دوره میکنم بازم کافی نیست و توی سوز سرمای زمستون میچپم توی تراس و از سرما قفسه سینم درد میگیره اما نمیدونم بازم چرا هوا برام کمه،سه صبح ویساشو گوش میدم که مبادا از چیزی که بقیه اسمشو گذاشتن دلتنگی خفه نشم
گفت؛چرا بهش زنگ نمیزنی؟
گفتم؛چون همه اینا برام سخته
گفت؛حس نمیکنی با حرف نزدن باهاش سخت ترش میکنی؟
سکوت کردم،دوباره قهوه یخ کرده رو گرفت سمتم و ادامه داد؛با حرف نزدن فقط کاری میکنی اون حس کنه هنوز هیچ کشش و علاقه ای بهش نداری،حس میکنه بودنشه که داره عذابت میده،کمتر کسیه دست کسی که دوستش داره رو بگیره ببره پیش یه مشاور بدون اینکه ازش چیزی بپرسه،اون منتظر توعه
گفتم؛چی بگم بگم عاشقت شدم
اشکم چکید
گفت؛سخته؟
گفتم؛خیلی سخت ،حس میکنم هر لحظه ممکنه بمیرم از بس که همه جا جز کنار خودش برام خفه کننده است،حس میکنم تنها نقطه امن من خودشه ،بودنشه،نگاه تیز و مظلومشه،نمیخواستم عاشقش شم نمیخواستم دنیام متکی به بودن کسی بشه
من ادم خیال پردازی نبودم اما حالا عین یه بچه کوچیک مدام دارم رویا میبافم
گفت؛از چی میترسی؟
گفتم؛نمیترسم
گفت؛ولی میترسی و من بهت حق میدم،ببین تو چه بگی چه نگی فرق به حال کسی که پشت این دره نداره چون اون زمانی عاشقت بود که تو اصلا هیچ حسی بهش نداشتی و بوی از احساسات اون نبرده بودی اما این ظلمیه که در حق خودت داری میکنی فقط بخاطر این فکر خودت که اگه یه روزی نباشه چی
گفتم؛به نبودنش فکر نمیکنم
لبخند زد
گفت؛اون میدونه دوسش داری
گفتم؛از کجا؟
گفت؛چون اون عاشقه و مشابه حال تو رو داشت ،فقط به روی تو نیاورده خوشحالم که گیر کسی افتادی که بهتر از خودت تو رو میفهمه
پاشدم درو باز کردم و چهره نگران مونتیگو اولین چیزی بود که شکار کردم
جلو نگاه خیره بقیه شونه هامو با یه دست عریضش بغل کرد و کنار شقیقه هامو بوسید
توی مسیر گفتم؛چرا بهم نگفتی؟
بدون اینکه بپرسه چیو گفت؛شنیدنش از زبون خودت خیلی شیرین تره
کلاهمو روی موهام محکم تر کرد و گفت؛حالام خودتو بپوشون سرما میخوری
منم یقه کاپشنشو بیشتر به هم نزدیک کردم و گفتم؛توام همینطور سرما میخوری
و اروم خندیدم،بغلم کرد و گفت؛دوست دارمت بود؟
گفتم؛اره اما به زبون خودت
قهقهه زد و دلم مثل یه هندونه سرخ رسیده ی تابستون قاچ شد براش
#ژین آ