
گفت ؛نمیدونم داستان از چه قراره اولاش فکر میکردم شوخیه ،زیاد جدی نگرفته بودم فکر میکردم یه حس زودگذره ،گفتم بابا چشمم یه دختر خوش برو رو دیده منم مثل بقیه ادمم چشمم گرفتتش ،دلم خواست جا همه تصاحبش کنم اما گذشت و گذشت دیدم ای وای چهارسال شده و من جدی نگرفتم !دیدم نه این اصلا خیلی فرق داره انگار بدون اینکه بخوام شبا روز جا خوش کرده وسط زندگیم،نمیدونم چی بود که وسط ظهرم دلتنگش میشدم ،پس اونا کی بودن که میگفتن فقط غروب جمعه ها دلگیره و پر از دلتنگی؟عشق اونا کم بود یا من دیگه زیادی از حد مجنون لیلایی شده بودم که حتی خبر نداشت یکی داره از فکرش سر به دیونه خونه در میاره ؟
موهامو دادم کنار و کف دستمو زدم زیر گوشمو زل زدم بهش ،افتاب میزد تو چشمام
با شصتش مژه هامو نوازش کرد که چشمام ناخداگاه بسته شد
گفت؛میدونم دوست داری از شرم خلاص شی سنگی برداشت و پرت کرد توی دریا
گفت؛فقط از یه طریق میتونی از شرم خلاص شی
یه تفنگ برداری بزنی تو شقیقه ام یا یه کاری کنی چشم و قلب و مغزمو ازم بگیرن اون موقع هم شایدم خودم نباشم اما بازم روحم یه گوشه از این دنیا دوست داره
بنظرم تنها مرد بی ملاحظه ی دنیا بود که اینجوری قلب کوچیک یه موجودو میلرزوند ،مثل گنجشکی که ترس از شکار داره
اخم کرد ،گفت؛ادمای زیادی بهت گفتن دوست دارن مگه نه؟
حرفاش بوی حسادت میداد حرفی نزدم ،دلم نگاه کردن به صورت سختش و فک منقبض شده اشو میخواست
گفت؛واسه همینه عادی و بی اهمیته برات نه؟
سکوتمو شکوندم گفتم؛حرفات تموم شد؟
گفت؛نه چون هر چی حرف میزنم بازم یه جا بدجوری سنگینه
گفتم ؛اره اتفاقا زیاد دوست دارم شنیدم،اما راستشو بخوای با هرکسی خاطره نساختم،به کسی فرصت حرف زدن ندادم،صبح به صبح با صداش چشمامو وا نکردم حتی وقتایی که بیدار بودمو خودمو گول میزدم که خوابم ،حقیقتا کنار اونا لب صخره هم ننشستم و اجازه ندادم اینجوری تیزی حرفاشون دلمو سوراخ کنه
گفت؛حرفای من تیزه؟
گفتم؛نه اتفاقا خیلی قشنگه اون بی انصافیت نسبت به منه که هم قلبمو سوراخ کرد هم جیگرمو سوزوند
گفت؛دوست نداشتنت خود منو سوزوند
پاشدم خونم به جوش اومد پشت لباسمو تکوندم
گفتم؛حماقت خودتو پای من نزار،اگه تو فرق خودتو با بقیه نمیفهمی اون دیگه من مقصر نیستم
و راهمو کشیدم که برم دستمو از پشت کشید
گفت؛احمقم اما بجاش قد تمام عاقلای دنیا دوست دارم ،سخت میشه ازت حرف کشید اما بالاخره شد !نیازم همین حرفا و ناز کردنت بود دلبر
#ژین آ