شب خواستگاری وقتی آقاجان خوابید روسری بلندم رو سر کردم و به ایوان رفتم و تا خود صبح گریه کردم
آقا جانم صبح به همراه خانواده خواستگار رفت پیش حاج مهدی بزرگ محل تا تاریخ عقد و مقدار مهریه را مشخص کنند گریه ام بند نمی آمد و ننه م سعی میکرد مرا آرام کند و با گفتن آقاجونت میکشتت گریه ام را تشدید میکرد خواهر کوچکترم بادیدن گریه ی من از ننه م میخواست که نگذارد من ازدواج کنم اما او تنها سرش را پائین میانداخت ظهر از اصفهان به شهر ما نامه ای از طرف عمو بزرگم یاسرخان آمد که آقاجانم پس از خواندن نامه هراسان از ما خواست تا بقچه ببندیم و عازم اصفهان شویم
پس از یک روز و نیم به اصفهان رسیدیم اما پارچه های مشکی که به دیواره های کوچه آقا بزرگ بسته بودند حال آقاجان را بد کرد...