گفت ؛داستان برنو رو میدونی؟
گفتم؛نه
گفت؛خیلی معروفه
گفتم؛پس خیلی عجیبه که من نشنیدم
گفت؛برنو اسم یه تفنگ معروفه
گفتم؛چی معروفش کرد
گفت؛عشق
گفتم؛تفنگا مگه عاشق میشن؟
گفت؛تفنگا نه اما صاحبشون ،اره!عاشق میشن
گفتم؛داستانشو برام میگی؟
پاشد ،ژستی گرفت وشروع کرد
گفت؛کار مردان ایل با تفنگ و بویژه با تفنگ پنج تیری به نام برنو به عشق و عاشقی کشیده بود: تفنگ قشنگ خوشدست و موشکاف دوربردی بود. شکل و شمایلش دل میبرد. ساخت یکی از شهرهای فرنگستان به نام «برنو» بود. عشایریها این تفنگ را به نام آن شهر، برنو میخواندند. سر تا پایش را مثل یک بت میآراستند و به عبادتش میایستادند. بر قنداق براق شفافش که به رنگ طلایی
بود و رگههای زیبای مغز درختی سرخ و عنابی داشت، چهره میمالیدند و تصاویر خودشان را در آن مینگریستند. به پیش
قنداقش زر و زیور میبستند. برایش شعر میسرودند. دختر زیبا را
برنو میگفتند. یار بلندبالا را برنو میخواندند. معلوم نبود که از زن و برنو کدام یک را بیشتر دوست داشتند. هر مردی در آرزوی دو برنو بود
ابرویی بالا انداختم و در حالی که خنده هامو پنهون میکردم گفتم
گفتم؛کتابی حرف میزنی؟
همونطور که کنارم مینشست
گفت؛نه ،از محمد بهمن بیگی بود من فقط حفظش کردم
گفتم؛پس باید خیلی دوسش داشته باشی؟
همونطور که دستاش روی زانوهاش بود ،نیم نگاهی بهم انداخت بعد به جلو خیره شد با علفای توی دستش ور رفت
گفت؛خیلی
گفتم؛کجاست؟
گفت؛روبروم
نگاهی به دور و اطرافم انداختم
گفتم؛من که چیزی نمیبینم
گفت؛حقم داری ،کدوم ادمی میتونه خودشو ببینه
گفتم؛من منظورم از برنو ،تفنگ بود
پاشد،ازم دور شد و از یه گوشه خیلی غیرمنتظره تفنگی که حدس میزدم برنو باشه رو روی کولش انداخت و گفت؛منم از برنو منظورم تو بودی
#ژین آ