همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
❌کاربری غیرفعاله. سایت رو به دلیل مدیریت افتضاح، تبعیض بین کاربران و نبودن آزادی بیان بایکوت میکنم.❌ ۱۴ خرداد ۱۴۰۵... منو در کانال تلگرامی «غار افلاطون» با آیدی cave_plato پیدا کنید.✍️
وقتی ۶سالم بود 👼🏻 بابام سرطان گرفت ب من نمیگفتن اما من خوب میدونستم🥲بابای چهارشونم جلو چشام آب میشد🥺رفتاراش عوض شده بود چند ماه بود خواهر ۶ماهمو بغل نکرده بود🥲چند ماه بود نگام نمیکردم 😔حتی ب راه رفتن ساده امم گیر میداد و دعوام میکرد 🥺ی شب تصمیم گرفتم دوسش نداشته باشم 🥲موقع خواب ک بهش گفتم شب بخیر ✨سرش پایین بود و هیچی نگف🥺سرش داد زدم تو حتی جوابمم نمیدی خوشبحال دوستام چقدر باباهاشون دوسشون دارن 🥺منم دیگه دوست ندارم🥲حتی نگاهمم نکرد 😔صبح ک از خواب پاشدم دیدم هیچکس خونمون نیس فقط خالم و خواهرم بودن ک خواهرم از گریه کبود شده بود (انگار فهمیده بود🥺)خالمم با خودش حرف میزد و میزد ب سرش 🥲وقتی بهم گفتن ک رفتی 🥺شکستم بدم شکستم 😭وقتی تو سرد خونه از دور دیدمش مثل فرشته ها شده بود 👼🏻داشت لبخند میزد 🥺وقتی مامانم گفت بد رفتاریاش و بی محلیاش بخاطر این بود ک از هم راحت دل بکنین 🥲برای بار دوم شکستم🥺 خیلی گریه کردم 😭تا رسیدیم ب خونه 🥲جاش خیلی خالی بود دیگه خونهمون. رنگی نداشت 🥺وقتی ب مامانم گفتم دلم براش تنگ شده 🥲مامانم گریه کرد و از حال رفت (فکر کردم اونم میره پیش بابام)ترسیدم 🥺ب خودم قول دادم ک دیگه بزرگ شم 🥺بچه نباشم😭دیگه گریه نکنم🥺دیگه بغض نکنم 🥲دیگه سراغشو نگیرم 😔دیگه راجبش حرف نزنم🥺میدونی الان چندساله از اون سال ها گذشته و من هنوز سر قولم هستم ولی بعضی وقتا دلم میگیره 🥲بغضم گلومو پاره میکنه 🥺بعضی وقتا دلم اونقدر براش تنگ میشه ک دوست دارم بمیرم 🥺کاش بود مثل دخترای دیگه سر عقد میگفتم با اجازه پدرم بله 🥺کاش بود عروس شدنم رو میدید👰🏻♀️کاش......
وقتی ۶سالم بود 👼🏻 بابام سرطان گرفت ب من نمیگفتن اما من خوب میدونستم🥲بابای چهارشونم جلو چشام آب میشد🥺رفتاراش عوض شده بود چند ماه بود خواهر ۶ماهمو بغل نکرده بود🥲چند ماه بود نگام نمیکردم 😔حتی ب راه رفتن ساده امم گیر میداد و دعوام میکرد 🥺ی شب تصمیم گرفتم دوسش نداشته باشم 🥲موقع خواب ک بهش گفتم شب بخیر ✨سرش پایین بود و هیچی نگف🥺سرش داد زدم تو حتی جوابمم نمیدی خوشبحال دوستام چقدر باباهاشون دوسشون دارن 🥺منم دیگه دوست ندارم🥲حتی نگاهمم نکرد 😔صبح ک از خواب پاشدم دیدم هیچکس خونمون نیس فقط خالم و خواهرم بودن ک خواهرم از گریه کبود شده بود (انگار فهمیده بود🥺)خالمم با خودش حرف میزد و میزد ب سرش 🥲وقتی بهم گفتن ک رفتی 🥺شکستم بدم شکستم 😭وقتی تو سرد خونه از دور دیدمش مثل فرشته ها شده بود 👼🏻داشت لبخند میزد 🥺وقتی مامانم گفت بد رفتاریاش و بی محلیاش بخاطر این بود ک از هم راحت دل بکنین 🥲برای بار دوم شکستم🥺 خیلی گریه کردم 😭تا رسیدیم ب خونه 🥲جاش خیلی خالی بود دیگه خونهمون. رنگی نداشت 🥺وقتی ب مامانم گفتم دلم براش تنگ شده 🥲مامانم گریه کرد و از حال رفت (فکر کردم اونم میره پیش بابام)ترسیدم 🥺ب خودم قول دادم ک دیگه بزرگ شم 🥺بچه نباشم😭دیگه گریه نکنم🥺دیگه بغض نکنم 🥲دیگه سراغشو نگیرم 😔دیگه راجبش حرف نزنم🥺میدونی الان چندساله از اون سال ها گذشته و من هنوز سر قولم هستم ولی بعضی وقتا دلم میگیره 🥲بغضم گلومو پاره میکنه 🥺بعضی وقتا دلم اونقدر براش تنگ میشه ک دوست دارم بمیرم 🥺کاش بود مثل دخترای دیگه سر عقد میگفتم با اجازه پدرم بله 🥺کاش بود عروس شدنم رو میدید👰🏻♀️کاش......