خاله ی من یه دختر تحصیلکرده وخیلی خوشگل بود توی سن 25 سالگی عاشق یه پسر شد وگفت الا وبلا من فقط با این ازدواج میکنم از نظر خانوادگی وتحصیلات اصلا بهم نمیخوردن خانوادش به شدت مخالفت کردن ولی بالاخره راضی شدن به ازدواج.ویک ماه بعداز نامزدی عقد کردن.کم کم اختلافاشون آشکار شد وکاشف به عمل اومد به گل اعتیاد داره خاله م تصمیم گرفت ازش جدا بشه وبا سختی ازش طلاق گرفت.حال روحیش یه مدت خیلی بد بود ولی بالاخره پذیرفت.شوهرش هم چند بار برگشت وازخالم خواست برگرده ولی پدربزرگم اصلا اجازه نداد.خلاصه یکی از همسایه هاشون بعداز 7 ماه که طلاق گرفته بود اومد خاستگاری واسه پسر خالش.گفت گه از زنش طلاق گرفته ویه بچه داره که واسه همیشه پیش مامانشه وخونه داره وماشین داره وکارمنده.گفت که خیلی ارام ومومن وسر به زیره.خاله منم بدش نیومد وچند مدت باهم حرف زدن واشنا شدن وگفت پسر آروم ومهربونیه.خلاصه بعداز خاستگاری سریع عقد کردن ورفتن سرخونه زندگیشون.اون آقا کلیه وسایل خونه هم داشت وبه خالم گفت که جهیزیه نمیخواد
خالم میگفت خیلی اروم بود وکم حرف دست ودلباز بود تا اینجا که همه چیز خوب بود بعد خالم گفت یه روز رفتم زیر زمینی رو مرتب کنم گفت متوجه شدم کلی عکس والبوم ونوار عروسی زن قبلیش رو رو نگه داشته بود گفت قاطی کردم ورفتم بهش اعتراض کردم وگفتم اینارو یا خودت گم وگور کن یاخودم میشکونم که شوهرش عصبی میشه یه سیلی بهش میزنه میگه دست بزنی بهش دستاتو میشکنم .میگفت همه ی عکس وفیلمارو دوباره جم کرد گذاشت توی کمدش وتاکید کرد بهش دست نزنم میگفت زنش خیییلی خوشگل بود .خلاصه خالمم چن روز قهر بوده وشوهرش از دلش درآورده بود.گذشت و گفت یه روز قورمه سبزی درست کردم باعشق وسفره رو تزیین کردم وصداش کردم نهار بخوریم .شوهرش که اومده بود سر سفره میگفت یه قاشق از غذام که خورد گفت این چیه؟؟ لیلا(زن قبلیش) قورمه سبزیاش معرکه بود کل فامیلام عاشق دستپختش بودن .خالم اینو که شنیده خییلی عصبی شده وگفته بود یه بار دیگه اسم اون زنیکه رو بیاری میرم واسه همیشه. شوهرش یه سیلی محکم زده بود که حق نداری به مادر بچه م توهین کنی ..خلاصه خالم قهر میکنه وبعدچن روز شوهرش میره دنبالش ومعذرتخواهی میکنه.خالم دیگه خیلی حساس میشه نسبت به زن قبلیش..میگفت همیشه آهنگای غمگین گوش میداد توی ماشین وآه میکشید میگفت چنباری هم توی رابطه جنسی من رو مقایسه کرد با لیلا.میگفت یه بار یه لیوان از دستم افتاد وشکست شوهرش بدو بدو اومده کلی بهش توهین کرده که چرا وسایلامو شکستی که معلوم شد همه ی این وسایلا جهیزیه زن قبلیش بوده از لیلا خریده وپولشو داده بود بهش.خالم دیگه تحملش تموم شده بود وتصمیم میگیره با زن قبلیش حرف بزنه.شمارشو با بدبختی پیدا کرده بود باخواهش ازش خواسته بوده ببیندش.خالم میگفت رفتم دیدم یه خانم خیییلی خوشگل وفهمیده وبا ادب بوده میگفت وقتی دیدمش دلم میخواست گریه کنم اینقد ازم سر تر بود خخخ بعد خالم ازش راجب علت طلاقش میپرسه واون خانم هم خیلی وارد جزییات نمیشه وگفته تفاهم نداشتیم بعد خالم پرسیده بود هنوز دوستش داری؟؟لیلا گفته بوداصلااا دوستش ندارم واز خدام بود که زن بگیره ومن رو فراموش کنه چون ظاهرا بعداز طلاقشم پیگیرش بوده وچن باری ازش خاستگاری کرده ولیلا قبول نکرده..خالم بعدش رفته بود با شوهرش حرف زده بودکه تو هنوز دوسش داری؟؟میگفت شوهرم بغض کرده گفته بعداز4 سال هنوز عاشقشم دست خودم نیست من لیاقتشو نداشتم افسردگی گرفتم دست خودم نیست نمیتونم کسی جز اونو قبول کنم به عنوان همسر وگفته بوده بیا مهریه تو میدم توهم برو دنبال زندگیت..خالم خیلی شوکه شده الان اومد خونه ی پدرم وباهام درد دل کرد میگه نمیدونم چکار کنم؟ازدواج دومم به طلاق بکشه همه فک میکنن تقصیر منه .آبروم میره واز این حرفا.سعی کردم آرومش کنم که شوهرش پیام داده ببخشید اون حرفارو زدم دوستت دارم برگرد .به نظرتون چکار کنه خالم؟؟