حالا من یه چیز عجیب و خنده دار بگم
من چون مامانم یه شهر دیگست هر سه چهار ماه میرم یه هفته میمونم
یه بار که رفته بودم شب شد و تو اتاق با خواهرم خوابیدیم
نصفه شب بیدار شدم خواهرم هنوز بیدار بود زل زده بودم تو صورتش میگفتم هادی هادی 🤣🤣🤣😆😆😆
اصلا مغزم تو یه حالت عجیبی بود میدونستم و درک میکردم این همسرم نیست و صورتش فرق داره ولی یه قسمت مغزم میگفت پس هادی چرا این شکلی شده 🤣🤣
خیلی حس عجیبی بود و قیافه خواهرم خیلی دیدنی بود شوک شده بود و چشاش گرد شده بود میگفت اصلا انگار روحت یه جا دیگه بوده