
اوایل که فهمیدم دوستم داره خیلی مردد بودم ،نمیدونستم خواسته هام چیه
حقیقتا کم نبودن ادمایی که طالبم باشن نه اصلا بحث اینا نیست بقول اقام دختر مثل درخت گردو میمونه هزارنفر میان بهش سنگ پرتاب میکنن بالاخره یکیشون تیرش میخوره به هدف
اما من اصلا ادمی نبودم که بزارم اصلا کسی تیرشم به هدف خورده هم دستش بهم برسه ،اما اون بحثش فرق داشت ،خیلی ذهنمو درگیر کرده بود،یادمه شب اول تا 7صبح پلک رو پلک نزاشته بودم،داغون شده بودم،حسش میکردم،واقعی بودنشو ،عجیب بود که بدبینیم بهش سرایت نکرده بود،خالم میگفت بیشتر دقت کن،چشماتو وا کن،چشمامو وا کرده بودم،اما قلبمم وا شده بود،راهشو میگم!
انگار انتحاری زده بودن،مامانم میگفت؛چته؟عجیب شدی!خالم میگفت؛عاشق شده
و لبخندای عجیبی داشت انگار از ته دل خوشحال بود
به مامانم میگفت؛این بچه است ،عاشق نشده که بفهمه،من حتی از لحن صدای طرف فهمیدم داره براش پس میوفته ،چشماش داد میزنه دوسش داره
چشماش،بنظر منم چشماش قشنگ ترین منظره ای بود که دیده بودم،یه روباه میون یه جنگل تو فصل پاییز بود و همین چشماش بنظرم تا ته دلمو سوزوند یه جوری که هیچ دکتری هم نمیتونه ترمیمش کنه
#ژین آ