ده روز پیش رفتم شهر پدری دلم برای بابام خیلی تنگ شده بود دوست پدرم از وقتی بابام فوت شده برامون واقعا بزرگی کرده زنگ زدم ببینمشون گفتن دارن میرن سفر سه روز پیش زنگ زدن خانمش سکته مغزی کرده و دیروز آسمونی شد و من نتونستم برم برای مراسمشون همسرم نبود
چقدر زندگی کوتاه و تلخ و پرحسرت
امشب خواب به چشمام نمیاد انگار یکی از عزیزان نزدیکمو از دست دادم 😔😔😔