پنج شنبه تولد دخترمه، چند نفر از بچه هارو که همسن دخترم هستن دعوت کردم ، زنگ زدم داییم که دخترشو دعوت کنم، فکر کرد چیکارش دارم! بدون اینکه جواب سلاممو بده ، میگه هان ؟ چیه؟ وقتی فهمید تولد دخترم دعوتش کردم ، نرم شد ، بعدشم کلی منّت که کروناست و خطرناکه و ...خواستم بگم دوست نداری نفرست، زور که نمیگم! لال شدم
زنگ زدم خاله ام دخترشو دعوت کنم، گفت پذیراییت چیه؟ خوشمزه درست کنیا ! بعدشم گفت من میام چند شب بمونم خونت!
زنگ زدم خواهرشوهرم ، گفت ما تو نمیاییم ، از دم در کادو رو میدم و میرم !!!
زنگ زدم مامانم، اینم که کلیییی کلاس خونه ی برادرشو گذاشت که مبل چندصد میلیونی خریدن ، قاشق چنگال طلا خریدن ، و از این حرفا که بخیال خودش مثل همیشه منو ناراحت کنه!
همیشه تولد دخترمو فرار میکردم از تهران، میرفتیم تو مسافرت با پدرش سه تایی براش جشن میگرفتیم ، بخاطر همین آدمای داغون اطرافم
امسال دخترم انقدر ازم خواست تو خونه براش تولد بگیرم با دوستاش ، بخاطرش قبول کردم ، اینم شد نتیجش
دیگه از ساله دیگه باز میبرمش مسافرت