2777
2789
عنوان

مادر شوهرم

324 بازدید | 42 پست

جای من بودید ازش ناراحت میشدید!

تو تاپیک یکی به آخریم گفتم شب یلدا می‌خوان با مامان بابام بیان خونمون و خود پدر شوهرم غذا و میوه بیاره چون یلدایی اوله خونه خودمون هستیم  ...بعد گفت مجتبی اینا رم بگید چون من اونا رو هنوز دعوت نکردم (برادر شوهر کوچیکم ) من نه گفتم آره نه گفتم نه گفتم مشورت میکنیم بهتون خبر میدم بعد به شوهرم گفتم من نمی‌خوام مجتبی رو بگم اصلا خوشم نمیاد خرج مهمونی منو یکی دیگه بده و برنامه من این نبود شب یلدا اونا رو بگم شوهرم چیزی نگفت گفت باشه امروز مادر شوهرم گفت دیشب مجتبی رو دیدم بهش گفتم شماهم شب یلدا بیاید خونه فلانی !آخه بدون هماهنگی با من رفته دعوت کرده بعد من اصلا با این برادر شوهرم و جاریم اوکی نیستم زیاد به دلایلی اصلا خوشم نیومد رفته بی هماهنگی با من دعوت کرده 

کارش زشت بوده

بعضیارو نمیشه قانع کرد باید به نفهمیشون احترام گذاشت...               👈🏻یسری از آدما علاوه بر اینکه بیشعورن،به بیشعور بودنشونم افتخار میکنن👉🏻

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ناراحت میشدم ولی زیاد کشش نمیدادم

در سرزمینی که سقفها سوراخاند از مردم میخواهند به باران شک نکنند.نان هر روز کوچکتر میشود، اما دستانی که آن را میپزند، هر روز بزرگتر. عجیب نیست که شهر فرو میریزد، وقتی نگهبانانش، معمار ترکها هستند.مردم ساکتاند و سکوت، نه از ترس، که از شمارش می آید. شهر پر از اسم هاییست که دیگر صدا ندارند، اما از حافظه پاک نشدهاند. هر چه بیشتر حذف میکنند، حافظه فشرده تر میشود؛ و چیزی که فشرده شود، اگر نترکد، میبرد.این وضع ماندنی نیست، چون با خاموش کردن صدا، معنا از بین نمیرود؛ فقط عمیقتر میشود. آنها به این آرامش دل بستهاند، بی آن که بفهمند سکوتی که با زور ساخته شود، تکیهگاه نیست. ما این اسم ها را به خاطر میسپاریم ، نه برای سوگواری همیشگی، برای این که فراموشی، آخرین چیزیست که اتفاق نخواهد افتاد.... #ahura

عب نداره

از اونی که روزی ده بار می‌گفت دورت بگردم چخبر؟! هنوز داره میگرده یا تو اولین خروجی پیچید به بازی؟!:) گاهی اوقات حسرتِ تکرار یک لحظه،دیوانه‌ کننده‌ترین حس دنیاست🥲

چیزی به مادر شوهرم نگفتم و به شوهرمم هنوز حرفی نزدم وقتی کسی اینجوری رفتار می‌کنه به من به عنوان یه آدم مستقل احترام نداشته من خودم باید تصمیم بگیرم کی رو چه موقع دعوت کنم

مث اون خانومه ک گفته ما فقط اندازه خودم و بچه هام غذا داربم  توهم بگو ما خونمون فقط اندازه شما جا داره مادرجون😁والا پررویی ک شاخ و دم نداره

وقتی اون ایل و تبارو جم میکنه 

مگه خونه اونه ک مهمون دعوت میکنه

اخه بی هماهنگی با من

درسته بد بوده کارش حالا دلخور نشو 


از اونی که روزی ده بار می‌گفت دورت بگردم چخبر؟! هنوز داره میگرده یا تو اولین خروجی پیچید به بازی؟!:) گاهی اوقات حسرتِ تکرار یک لحظه،دیوانه‌ کننده‌ترین حس دنیاست🥲

از دید یه مادر پدر بهشون نگاه کن دوس دارن بچه هاشون باهم خوب باشن و دور هم باشین دنیا دوروزه سخت نگیر توام با یه تیر دو نشون بزن یه هدیه بخر به عنوان پاگشا کردن شامو پذیرایتم که پدر شوهر میده.اینجوری خودتم تو خانوادشون عزیز میکنی هم پیش شوهرت منتم داری که اونارو دعوت کردی

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز