ببین من خانوادم مقید و مذهبین حالا نه از اون سرسختا ولی خب رعایت میکنن خیلی چیزارو مث حجاب و روزه و .. فقطم خانواده خودم اینطورن
پدری تقریبا همه بی حجاب و.. مادری هم ی سریا محجب ی سریا بی حجاب
منم از همون اول طبق پوشش مامانم و جو خانواده محجب شدم و اصلا برام سخت نبود بعد از ی مدت چادری هم شدم
تا اینکه بزرگتر شدم خیلی اعتماد بنفسم پایین اومده بود چون بیرون که میرفتم دورو برم و که نگا میکردم باور کن ی دونه محجب نمیدیدم
منم حس اضافه بودن بهم دست میداد حس زشت بودن در صورتی که اصلاا اینطور نبود
خلاصه تصمیم گرفتم چادررو کنار بذارم
چادر رو که کنار گذاشتم فهمیدم که نه کلا نسبت به حجاب زده شدم
و همونموقع بود که فهمیدم من حجابمو بخاطر خانواده حفظ نکردم صرفا بخاطر دستور خدا بوده
درسته که خانواده مقیدی داشتم ولی خب میتونستم در غیاب اونا ازاد باشم ولی نمیتونستم با خودم میگفتم خدا ناراحت میشه از دستم
ولی خیلی گریه میکردم سر اسن قضیه
حتی رفت و امدم تو جامه رو میشه گفت به صفر رسوندم چون حس میکردم موهامو بپوشونم اون چهره ای که خدا بهم داده نمایان نمیشه و دیگران تصور میکنن که زشتم
خیلیییییییییی سخت بود برام
خیلی تحقیق کردم خیلی کلیپا و ... دیدم
ولی تنها چیزی که باعث شد تغییر نکنم خدا بود چون دوست نداشتم دستورشو زیر پا بذارم
با خودم میگفتم شاید کمترین کاری که بتونم برای خدا بکنم رعایت همین حجابم باشه چون بالاخره دستورشو داده و نمیشه رد کرد