من یه ازدواج گند و از نظر خودم افتضاح داشتم که با یکی از هم دانشگاهیام از سر دلسوزی ازدواج کردم
خ بددهن و عصبی هست اولاش کلا درگیری فیزیکی داشتم الان مدتیه آروم شده
بیش از حد تنبله تو رابطه جنسی تو کار کردن درس خوندن تو همکاری تو فکر آینده بودن
مثلا بعد رابطه بلافاصله میگیره میخوابه بدون توجه به من
درس نمیخونه ک استخدام بشه یه کار درست درمون پیدا کنه
من خیلی همش دارم انرژی خرج میکنم و امید میدم بهش اما اون انرژیم رو حتی میگیره
درس میخوام بخونم انقد انرژی منفی میده که ناامید میشم
خودم کار میکنم درامدم و رتبه شغلیم بالاتره
یه مدت یکی از همکارا بهم ابراز علاقه میکرد طوری ک من هیچ وقت همچین احساسی نداشتم
برا اینکه اون روم تاثیر نذاره اومدم به شوهرم نزدیک تر شدم که اونم باز اون روش رو بهم نشون داد
بیزارم از این زندگی همش شده افسردگی
بخاطر مادر پیرم ک غصه نخوره خودم رو خوب و خوشحال نشون میدم ولی دور از جوون اگه بعد صد سال مادرم بمیره اولین کاری ک میکنم طلاق از این مرده