من حالم از خودم به هم میخوره
همیشه به همه گفتم زندگی ارزش نداره ناراحت نباشین
خودم همیشه حتی موقع گفتن اینا داشتم اشک میریختم
همیشه نقش خوشحالا بازی کردم
هیچ وقت هیجا نتونستم حرف بزنم
همه جا از خودم متنفر بودم
از احمقیم
از احساساتم
از کل وجودم
از این که با دوستم درد دل کردم الان اشتباهی اومد یه چیزی گفت پاکش کرد ولی من واتساپم جیبی بود
من از خودم متنفرم که به خاطر یه موضوع الکی انقد اشک میریزم که نفسم بند میاد هیچکی ازم خوشش نمیاد
همیشه در حسرت یه مامان مهربون بودم
همیشه به مامان بقیه حسادت میکردم
همیشه از بقیه عقب بودم
ب خاطر یه موضوع کوچیک انقد پوست لبم و میکنم و ناخونم و فشار میدم رو لثه هام ک دهنم مبشه پر خون
من پرم از دردهایی ک نتونستم بگم
پرم از شیشه هایی ک کردن تو وجودم