چرا با وجود تمام نامردی هایی که درحقم کرده بازم دلتنگشم ؟! آخرین همین بود که پام شکست اومدم خونه بابام چون بچه یساله دارم یه شب اومد فردا شبش سر یه بهانه قهر کرد رفت و خبر رسید که داره خونه ای که اجاره کردیم رو تحویل میده و بدون اجازه و خواست من میخواد وسایلامو ببره خونه مامانش که منم برم ور دل مادرش!!!! البته داداشم فعلا اجازه نداده به وسایل من دست بزنه
و اینکه من دبیرم شرط گذاشته که باید کارم رو بذارم کنار وگرنه باید قید زندگی باهاش رو بزنم باباش هم همراهیش میکنه
یه عالمه دروغ از من به پدر مادرش گفته
گفته که من اونا رو فحش میدم
اینها همه درده
شب قبل گ پام بشکنه بعد مدتها با هم بودیم با تمام وجودم دوستش داشتم تا صبح توی گوشم میگفت دوستم داره اصلا هضم اینها برام خیلی سخته احساس میکنم دارم متلاشی میشم