من کاربریت رو دنبال میکنم
نمیدونم چرا وقتی یکی حالش گرفته اس به منم منتقل میشه
من تاپیک قبلیتم گفتم ولش کن
وقتی میگم ولش کن این به این معنا نیست که من یک بی رحم هستم
بلکه راهی رو که تو داری میری رو من گذشتم ازش..
تهش هیچی نیست... جز ناراحتی اعصاب... جز افسردگی...جز کوچیک شدن.... تحقیر شدن
من یک سنگم الان خب چون سنگ شدم
مثل سنگ سخت مثل سنگ سرد ولی بیمارم
تا یکی بهو میگه بالا چشت ابرو
استفراغ میکنم... بخاطر اینکه از بس ریختم تو خودم
معده م پوکیده...
همین تاپیک قبلیت وقتی بهت گفتم احساساتی رفتار نکن و گفتی میخوای بری دیگه تاپیک نزنی
از اون موقع تا حالا همش فکرم درگیر تو بوده که نکنه خدایی ناکرده باعث آزارت شده باشم
من اگه حرفی زدم و میزنم فقط خیرت رو میخوام
من این راه رو گذروندم تهش فلاکته..
هر چند اگه تو عشق مجازی بود
میخوام یکمش رو برات تعریف کنم
من تو زندگیم هیچوقت خانوادم اجازه ندادن پامو از در بذارم بیرون
منطقشون این بود دختر باید آفتاب مهتاب ندیده باشه.
گذشـــــت تا وقتی که خواستگار اومد و دوازده سال از خودم بزرگتر گفتن شوهر کن
آخه موقعیتشم خوب بود
من چون تا بحال چشم تو چشم پسری نشده بودم وقتی باهاش نامزد بودم و حرف میزدم صدام میلرزید
ولی بعد ازدواج خیلی عاشقش شدم خیــــــــــــلـــــــی
ولی اون روز به روز خسیس تر، دست بزنش بیشتر
محدود کردناش بیشتر، روز به روز حساس تر میشد نسبت به من حتی نمیذاشت جلو بابام راحت باشم، توهماتش بیشتر، خلاصه زندگی رو تلخ میکرد برام ولی همش میگفت دوسم داره و بخاطر علاقه اس که اینجوری میکنه، ولی کتک زدناش قابل وصف نبود نمیتونستم تحمل کنم ولی نمیتونستمم از دستش بدم
آخرش کشید دادگاه و بعدشم طـلاق.
چند ساله میگذره نابودم کرده
هر چندوقت یکبار سروکله اش پیدا میشد پیام میداد زنگ میزد جواب نمیدادم ولی دلم نمیومد بلاکش کنم
و مدام حالت تهوع میگرفتم و استفراغ پشت استفراغ...
با خودم میگفتم اگه منو میخواد چرا پا پیش نمیذاره تا اینکه یه روز جوابشو دادم و شروع مرد طاقچه بالا گذاشتن و منت گذاشتن و شرط گذاشتن و...
وای چقدر حالم بد شد...خانوادم فهمیدن و کلی دعوام کردن که چرا جوابشو دادم...بهم گفتن پس این چند سال خواستگاراتو بخاطر این مرتیکه رد میکردی!
یه هفته بعدش یکی اومد و مجبوری گفتم باشه ازدواج میکنم
گفتم هم اون دیگه میره هم من میرم و یه زندگی جدید میسازم
چند وقت پیش دوباره سروکله اش پیدا شد و من از همه جا بلاکش کردم
من میدونم دیگه همه چی تمومه
من با یکی دیگه ازدواج کردم و اونم دیگه بالاخره با یکی دیگه ازدواج میکنه
و تمـــــام
تهش شد..بدبختی واسه من.. معده م خیلی وضعش بده ظرفیتم کم شده، تحملم کم شده،
الان بهت میگم
برگرد و یه طریق دیگه زندگی رو شروع کن...
اینارو واسه هر کسی نمیگم
اینو بهت گفتم چون مثله خودم درد میکشی