از وقتی یادمه مامانم همیشه عبوس و بداخلاق و پر توقع و مریض بوده و همیشه از مرگش ترسیده ام و همیشه فک کردم چجوری خوشحالش کنم. از بچگیم از وقتی یادم میاد هر چند وقت یه بار جیغ و فریاد و نفرین راه مینداخت و گریمو در میاورد و میگفت به بابات میگم تکلیف منو روشن کنه. الهی یه نامادی جلاد بیاد بالا سرت. الهی خیر از جوونیت نبینی به حق پنج تن و غیره. خیلی اذیت شدم. خیلی. الانم بخاطر والدینمه که هیچ خیری ندیده ام از زندگیم و حتی لذت هم نبرده ام. هر روزم میگه حال ندارم غذا بذارم. امروزم من ناهار گذاشتم، شامم نخوردم که بابام میاد خونه شام بهش برسه. ولی واقعا انگار داره سو استفاده میکنه از حماقت و ترس و دلسوزیم. دیگه نمیتونم گریه کنم واقعا دارم کور میشم. دیگه نمیترسم از مردنش. دیگه فقط از آینده ی نا معلوم خود بیچارم میترسم. تو ۲۵ سالگی کنکور تجربی میدم پرستاری بخونم که بعدا بیکار و گشنه نمونم. کسی دلش برا من نسوخته. حیف که بیست و پنج سال از زندگیم انقد بد گذشت
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.