دیگه نمی رم...حس می کنم عزادارم .مثل کسی که عزیزی از دست داده اما دارم مقاومت می کنم تا بعد یک مدت دلتنگیم از بین بره و برام عادی بشه.دلم از این میگیره عروسش به کوچکترین جیزی که قهر می کنه چند ماه نمیاد و تو این چند ماه مادرم آنقدر خودشو کوچیک می کنه و میره تا اون راضی بشه تشریف بیاره خونش...حتی از خونه مادرم بدم اومده انقد که اذیتم کردن همشون.😔ببخش عزیزم سرت رو درد آوردم.دلم گرفته بود.درد دل کردم
حق داری چون مادرت پشتت نیست و رفتار زن داداشت بدع واقعا از بچه انتظار مسخرع ای دار ن ...
چی بگم واقعا 😔قبل از ازدواج هم مادرم نمی ذاشت یه آب خوش از گلوم پایین بره مدام تهمت میزد به ناحق بهم .ولی پسراش همه کاری می کنن...همه جور کثافت کاری می کنن ولی سرپوش می ذاره روش...دختر مردم مقصر نیست مقصر خانواده خودمن.حق داره پر رو بشه.