اره نمازش رو خوندم
دخترش ک دوم ابتدایی میخونه تا من برسم کیف چرم رو باز کرده بود حرز و یه کاغذ گشایش روزی بود رو در آورده بود گفت منم گفتم
برگشت گفت منم همش طپش قلب داشتم مامانم برام دعا گرفته داخل بالشت گذاشتم منم گفتم این دعا نیست حرزه، و با حالت نصیحت بهش گفتم هیچ وقت دعا نگیر یموقع برعکس میشه زندگیت خراب میشه اونم با حالت مسخره گفت مامانم گرفته
ولی ب دلم بدجور ترس و لرز افتاد هی ب خودم میگم من ک حرز دارم محاله برام اتفاقی بیفته