اخلاقش مثل زنا حساسه. همش دنبال داستانه خسته شدم چیکار کنم چند وقته گیر داده ب باجناقش میگه ازش خوشم نمیاد تو با خواهرت رفت و آمد کن ولی جایی ک اون باشه من نمیام. ب نظرتون چی کنم
نباید تو دنیایی که: “چایی سبز بعد از جوشوندن زرده و چایی سیاه قرمز، ۷ تیر ۶ تا تیر داره، کولر گازی با برق کار میکنه و اَره برقی با بنزین، خواجه کرمانی شیرازیه و صائب تبریزی اصفهانیه و ستار همدانی تبریزی، ۳ تفنگ دار ۴ نفرن، عطاری ها عطر ندارن و قهوه خونه ها قهوه نمیفروشن، هزارپا ۶۰ تا پا داره، اچار فرانسه مال انگلیسه، با قاشق چای خوری چایی نمیخورن، جعبه سیاه هواپیما نارنجیه، ۵۱ بر ۱۷ بخش پذیره” به کسی اعتماد کنی. (زندگی برای من قشنگه! خیلی چیزای دیگه توش هست که من دلم میخواد ببینم.. میخوام بمونم ببینم ظلم تا چه حد پیش میره! میخوام بمونم و ببینم آدم تا چه اندازه قوه ستم کشیدن داره؟ میخوام بمونم و تموم رنگهای رنگین کمون دروغ رو ببینم! میخوام بمونم و بنویسم..میخوام مردمو بشناسم..تو خیال میکنی شناختن آدمای خوب و بد خودش کم کیف داره؟گمون میکنی دیدن طبیعت و لذت بردن از طبیعت تموم شدنیه؟)
آخه نمیشه ک ما چون شهر دوریم وقتی میایم شهر مامانم اینا همه دعوت میکنن. وقتی مارو دعوت میکنن خواهرکم ...
تو الان بگو باشه نیا عزیزم هر جور راحتی / حق با توعه و اصلا دوست داشته باشی منم نمیرم و اینها .... ، بعد از صبح روز مهمونی برو رو مخش که تو عاقل تری ، تو بزرگ تری ، همه چشمشون به توعه ، بدون تو انگار من بی پشت و پناهم تو مهمونی و .....