خب هربار یه مشکل جدید دارم.
مجرد که بودم با مامانم مشکل داشتم. ولی خیلییییی هم روی من نفوذ داشت هرچی میگفت میگفتم باشه
بعد با شوهرم اینترنتی آشنا شدم.
مامانم همش میگف خیلی پسر خوبیه با همین ازدواج کن.
درصورتیکه اولین چیزی که تو اولین قرار زد تو ذوق من ظاهر شوهرم بود.
حالا شاید ظاهرش از نظر خیلیا اوکی بودا، ولی از نظر من نبود.
قدشم از من کوتاهتر بود.
از نظر مالی هم انگار از پله ی 100 اومدم رو پله ی 20 مثلا.
ولی از یه طرف اصرارهای مامانم، و شرایط خونمون، از یه طرف سمج بازیای شوهرم،
گفتم باشه و خیلییییی زود ازدواج کردیم.
باز مامانم لجبازی میکرد سر جشن عروسیم. منم ناخواسته باردار شدم. از خداخواسته گفتم خوبه عروسی مالیده شد.
بچه دومم با شوهرم خوب بودیم آوردم.
کلا زندگیمون اوکی بود بدک نبود تا دو سه سال پیش.
که شوهرم فاز مذهبی گرفت.
و کلااااااا انگار یه آدم دیگه شد.
کلا رفتارش عوض شد.
و من هرروز ازش دورتر میشم
و اصن دیگه همو نمیفهمیم. انگار رو دوتا سیاره دیگه زندگی میکنیم