۲۷سالمه،کارمندم،طلاق گرفتم سر خیانتاش..خانوادم اصلا باهام خوب نیستن جوری ک من همیشه تو اتاقمم و صدای قهقهشون میاد دور هم ناهار و..منو ادم حساب نمیکنن،از بچگی من ۸سالم بود همینوطری بود برا پسرش شام میاورد من کیک له شده از مدرسه ته کیفم پیدا میکردم میخوردم..خواستم راحت شم برم ک باز طلاق..
امروز یکی از دوستام ک ۳سال بعد من عقد کرد خبر حاملگیشوداد بهم..
با یه پسره هستم ۸ماهه همو دوست داریم که ولی..روم نمیشه هی بگم بریم بیرون نهایتش هفته یا دوهفته یبار خودش بگه نمیذارم غرورم خورد شه.
حتی دیگه یه دوست ندارم باهاش برم بیرون شام،اخریشم حامله شد.شهرمونم کوچیکه.یه نفرو ندارم باهاش برم سفر.اینم شام تنهاییم داخل ماشین همین الان