1_ رمان ارتیاب ....( خیلی قشنگه الان خلاصشو میفرستم ازین رمانای کلیشه ای و بجه بازی نیست )
تافته ادیب اینترن ماه اول پزشکیست که به خاطر تهمت نامزدش متهم به بیعفتی شده و از خانواده و شهرش طرد میشود.
به تهران میرود تا زندگی جدیدی را شروع کند، به خاطر مشکلات مالی مجبور میشود همخانهی سهند نریمان رزیدنت بیمارستان شود.
سهند نریمان زخم خوردهی خاندان ادیب است و تافته از همه جا بیخبر است.
همه چیز خوب به نظر میآید تا اینکه مهراب ادیب تافته را پیدا میکند و در تلاش است تا تافته را مجدد به زندگی مشترک برگرداند...
2_ رمان دره ی رویاهای سرگردان
مامان دوست نداشت بلوز قرمزرنگ بپوشم و من همیشه دنبال رنگ قرمز برای لباسهایم بودم. میگفت وقتی اسمت را میپرسند یک کلام بگو "الناز!" نازش را کش نده و من نازِ الناز را تا میتوانستم کشدار ادا میکردم. میگفت وقتی از مقابل سلمانی رد میشوی به داخلش نگاه نکن و من هنوز هم از کنار هر سلمانی که رد میشوم، به داخلش سرک میکشم.
اینکه آدمیزاد هوس چیزی را میکند که نیست یا آن را ندارد و یا از آن منع میشود، نشان میدهد هوسهای ما بیشتر از آنکه به ذات دارای ارزش باشند، نبودن و نداشتنشان ذهنمان را تسخیر میکند.
من عاشق چیزهایی بودم که دستم به آنها نمیرسید!
۳ _ رمان صامت
صامت یعنی خاموش یعنی ۸ سال از همه ی زندگیت بگذری روز بله برون خواهرت بفهمی تمام چیزی که بخاطرش از خودت گذشتی اشتباه بوده گندم تمام دوران بلوغ تا ازدواجش رو صرف عشق یک طرفه ای به دکتر کیهان بلوکانی کرده و ۸ سال بعد از ازدواجش با آوید ملکان میفهمه کیهان بلوکانی تمام این سالها عاشقش بوده ....
۴_ رمان مامان من خوبم
تی تی دختر نوجوانی که با مادر سخت گیرش اختلافاتی داره و سینا و سامانی که ...... 🤷🏻♀️
۵ _ رمان جهنم بی همتا
نبات! اسمیه که مادرم برام انتخاب کرده. جز انتخاب اسمی که البته ناگفته نماند من هیچ نقشی درش نداشتم؛ خیلی جاها، به تصمیم مادرم یا بهتره بگم به اجبار مادرم پیش رفتم. درست مثل انتخاب رشته و قبولی در دانشگاه علوم پزشکی. شاید اسمم یکم براتون خاص باشه.
ولی اشتباه نکنید؛ من یه دختر معمولی ام،خیلی معمولیتر از اکثر دختران سرزمینم. درست مثل همونایی که چهرهی جذابی ندارن پس عشق در یک نگاه برای من همونقدر غیرممکنه که بغل گرفتن یک جوجه تیغی میتونه محال باشه.توی خانواده ثروتمندی هم چشم به جهان نگشودم که تفریحات خاصی داشته باشم.زندگی من پر شده از روزمرگی و باز تکرار همون روزمرگی ها.
داستان زندگی من نه شبیه سریالهاییه که هر هفته انتظار قسمت جدید رو میکشی و نه قصههای قهرمان پرور رمانهای پرطرفدار. من اونی هستم که هیچ وقت خود درونیم نبوده!من عاشق باد و بارون و ابرهای پنبهای هستم.عاشق کویر و دویدن روی شن های داغی که مرتب زیر پات میلغزند.من دلم میره واسه چرخ زدن لابهلای ایران قدیم و عطر کاهگل نم زده.بله! کاملا درسته
خیلی از شما شبیه من هستید.ما همه شبیه همیم!
میخندیم، میخوریم، عین هم لباس میپوشیم!
اما یک روزی، یک اتفاقی مجبورمون میکنه از خواب پاشیم.یه جایی این طلسم میشکنه، این روال بهم میخوره.و حالا من وسط همون اتفاق ایستادم.
وسط جهنمی که شعلهی آتشش گلستان شد به روی ابراهیم.من! نبات! با تمام وجودم خواهان این جهنمم
میخوام مزه کنم این جهنم بی بدیل را..