تا بلاخره چند وقت بعد خواهرم با یکی از دوست پسراش ازدواج کرد و رفت
اول دبیرستان و به سختی تموم کردم
تنها رشته ایی که اورده بودم کار و دانش بود اونم رشته ی مدیریت خانواده
تصمیم گرفتم ادامه بدم
حداقلش این بود که تو این رشته نیاز به درس خوندن نبود
چیزایی یاد میگرفتم تو این رشته که امکان نداشت بتونم تو خونه از مامانم یاد بگیرم
اشپزی شیرینی پزی عروسک سازی خیاطی و خیلی چیزای دیگه که یه دختر باید واسه ی اینده ش بلد باشه
عروسک سازی یاد گرفتم اما هیشکی عروسکامو ازم نخرید حتی یه دونشم نتونستم بفروشم
میگفتن بد سلیقه ایی
میگفتند اخه کجا دیدی خرگوش سبز و صورتی باشه
یا خرس ابی باشه
من فکر میکردم اگه عروسک با این رنگا باشه برای بچه ها شاد تره
اما همه مسخره م کردند واسه ی همین عروسک سازیو گذاشتم کنار
خیاطی هم یاد گرفت اما هیچ وقت کسی نخواست براش لباس بدوزم
اخه یه نگاه که به سر و لباسم میکردند میترسیدند نکنه واسه ی اونا هم از اون لباسا بدوزم
خلاصه دیپلممو تو اون رشته گرفتم و نشستم تو خونه
کم حرف و منزوی
مادرم بر عکس بقیه ی خواهرام علاقه ایی به من نداشت
هیچ وقت اونجور که با خواهرام گرم میگرفت با من گرم نمیگرفت
منم کاری به کسی نداشتم
خونه رو تمیز میکردم غذا میپختم
واسه خودم کتاب میخوندم تلویزیون میدیدم
هیچ جایی هم دنبال مامانم نمیرفتم
همیشه خونه بودم
کم کم نگرانیه مامانم شروع شد
ناراحت بود که چرا برام خواستگار نمیاد
19سالم شده بود اما حتی یه خواستگارم نداشتم