چون مادرم بلد نبود چه جوری خرج کنه
مادرم فوق العاده ادم بد سلیقه ایی بود
همیشه لباسای پولک پولکی و رنگ رنگی تنمون میکرد
یادمه بچه که بودم ماهی یه بارم موهامو شونه نمیکردم
چون شونه بین موهام نمیرفت
حتی وقتی حموم هم میکردم بازم نمیشد شونه ش کنم
اما بزرگتر که شدم فهمیدم اگه به موهام نرم کننده بزنم بهتر میتونم شونه کنم
مدرسه که میرفتم موهام زیر مقنعه م پف بود
هیچکس تو مدرسه دوستم نداشت
از اون بچه هایی بودم که هیشکی دلش نمیخواست باهاش دوست بشه
خیلی درس میخوندم اما هیچ وقت یاد نمیگرفتم
اعتماد به نفسم پایین بود
یه ترس عجیبی از مدرسه تو وجودم بود
چون معلما هر وقت منو میدیدند یه بهونه پیدا میکردند و بهم گیر میدادند
واسه ی همین همیشه از همه ی معلمامون بیزار بودم
همیشه تو بازیای بچه گی نقش جن و بازی میکردم
خواهرام میگفتند سهیلا یعنی تو جنی و میخوای ما رو بخوری بعد از دستم فرار میکردند
این بازیا تو بچگی برام شیرین بود
اما بزرگتر که شدم از یاد اوریشون عذاب میکشیدم
البته خواهرامم چندان خوشگل نبودند
کلا هممون به مامانمون رفته بودیم
سیاه و ریزه میزه
اما من از همشون شاهکار تر بودم
همه ی فامیل از مادرم بیزار بودند میگفتند جادو جنبل میکنه
اینو بارها از دختر عموهام شنیده بودم
اما معنیشو نمیفهمیدم