مادرشوهرم با زندایی شوهرم اومده بودن ظهر یه ساعتی خونه ما نشستن. بعد موقع رفتن پسرم که دو و نیم سالشه گریه میکرد که زندایی شوهرم نره و بمونه. مادرشوهرن برگشته میگه اینقدر بچه بیکَسی کشیده که دنبال مردم گریه میکنه و میگه نرین.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.