سلام خانومای گل خوبین خوشین😍
میخوام خاطره زایمان طبیعی مو براتون بنویسم💞
.....
خب داستان از اونجایی شروع میشه که بنده البته بماند که دوران بارداری خیلی سختی داشتم لحظه به لحظه ام با درد وگریه مخصوصا توی شهریورماه هم زلزله اومد که با سرعت ازپله ها فرار کردم درد هام بیشتر شدن تا اول های مهر ماه کمتر شد ...خلاصه من شروع زایمانن بدون درد بود یعنی 39هفته و یه روزه بودم که تصمیم گرفتم برم بیمارستان برای معاینه چون خسته شده بودم دوست داشتم زود تر به دنیا بیادنی نی نازم🦄😍
بعد ازظهر بود مرتب رفتم حموم آرایش کردم موهامو بافتم ناخن هامو لاک زدم لباس مرتب وسایل های دخترمم برداشتم و کلی هم عکس یادگاری گرفتم خوشحال که مثلا قراره نی نی دنیا بیاد😊😝
رفتم بیمارستان سوالات شونو پرسیدن و معاینه کردن متاسفانه خورد تو ذوق نازنینم و گفت بفرماین 6روز دیگه بیاین😣
گفتن دهانه رحم بسته تا 40هفته اگه درد داشتی بیا وگرنه همون 40هفته خلاصه منم اولین بارم بود معاینه شدم دیگه رفتم خونه خواهرم هم درد داشتم هم دلم پر بود چرا باز باید واستم تا40واقعا خیلی بارداریم سخت بود عذاب میکشیدم کلی گریه کردم نمیشد با من حرف دیگه خلاصه تا 40درد نداشتم بازم روز آخر مرتب و آراسته با مامانم و شوهر جان رفتیم منزل مادر شوهرم و همراه مادرشوهرم رفتیم بیمارستان 🥰🥰🏥توی راه کلی عکس و فیلم گرفتم تا رسیدن داخل بیمارستان که بعدا به دخترم نشون بدم یادگاری💖💖
ساعت های سه بعدازظهر رسیدیم بازم معاینه و نوار قلب و گفتن که دهانه رحم درحد یه سانت بازه و فرستادنم آزمایش بدم خلاصه آزمایش دادم و گفتم ساعت 7ونیم بیاین دنبال جواب رفتیم خونه خواهرم وتواین مدت با شوهرجان کلی پیاده روی کردیم داشتید یکم بیشتر دهانه رحمم بازشه 🥰
ساعت هفت و نیم رفتم دنبال آزمایش و گفتن باید خانم دکتر بیاد آزمایش و سونو هاتو ببینه و تایید کنه باید بستری شه و الان هم اتاق عمل هستن ساعت ده ونیم بیاین🥴
باز رفتیم خونه خواهرم و شام خوردیم و تو راه برگشت به بیمارستان یهو وسط خیابون شلوغ ماشین خاموش شد😔هر کار کردیم نشد که نشد دیگه منو مامانم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان با تاکسی که یه وقت دیر نشه باز خانم دکتر برن اتاق عمل 😒
کلی استرس منو گرفت و ناراحت شدم گریم گرفت اولین بارداریم بود و استرس داشتم و شوهرجانم که رفت دنبال مکانیک تنها بودم ترس داشتم 😔😥
وقتی رسیدم بیمارستان تا ساعت 12ونیم طول کشید تا دکتر بیان و خلاصه من ساعت 2ونیم بستری شدم و رفتم طبقه بالا و دور از همه خیلی ناراحت شدم فکر کردم دیگه کسیو نمیبینم😔
یکشنبه 2ونیم شب بستری شدم وقتی رفتم بالا بازم نوار قلببب😣😣😣و آزمایش وسرم از ساعت سه شب دردم گرفت واقعا هم درد بدی بود تازه گریه میکردم و ناله که با صدای جیغ یه خانومه خفه شدم موندم واقعا اولین بارم بود اونجا ها و این صدا رو شنیدم😶😶😶وای خانومه کلی جیغ و داد و هی خانوم دکترم میگفت متاسفم برات مثلا مادری نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود خلاصه بعد جیغ و داد خانومه صدای گریه نی نی اومد وای چه لحظه اومد بود وسط گریه ام لبخند زدم خیلی عاشق اون لحظه ها بودم🥰🥰
تا صبح من کلی درد داشتم و گریه میکردم و اصلا نخوابیدم اذان صبح هم گذشت و تا شد ساعت هفت و هشت وای خیلی سخت بود اصلا زمان نمیگذشت چشمم همش به ساعت بود دیگه صبح دردم بدتر شد و کلی خواهش کردم مسکن بزنن و بالاخره منو ازاون اتاق کوچیک وخفه بردن یه اتاق بزرگتر و دلباز خانوم های دیگه ای هم بودن که درد میکشیدن ..
صبح شوهر جان کلی خوراکی فرستاد بالا ولی هیچی نتونستم بخورم و ساعت 12بود منو با یه خانوم دیگه بردن پایین سونو انجام بدیم وای نکن براتون مامان و خواهر و مادرشوهرمو که دیدم گریم شدت گرفت گفتم من نمیتونم و فلان خواهرم اون وسط بغلم گرفته بود سخت گریه میکرد 😥
گفتم بگین مامام بیاد که اونم تا 4سانت نمیشدم نمی اومد بازم گفتم بگین بیاد خلاصه سونو انجام دادم رفتم بالا بازم هیچی نتونستم بخورم فقط گریه و داد و ناله دیگه مجبور شدم مسکن قوی زدن تا یکم آروم بگیرم چون متاسفانه دوسانت بودم فقط 😔🧡خیلی سخت بود نوار قلب وصل بود و سرم و منم بعد هر بار معاینه خون ریزی داشتم وای معاینه خیلی سخت بود چند تا ماما منو نگه میداشتن تا معاینه انجام شه 😭😭
ساعت دو و نیم دو حالت خواب و بیداری بودم و هی وسطش با جیغ و داد خانومه های دیگه بیدارمیشدم و دردم یادم میومد و منم شروع میکردم خیلی سخت بود واقعا اره ساعت دو نیم ماما اومد کلی حرف زد که تحمل کن تا نشی چهارسانت نمیتونم بیام و آروم باش و منم که خوابم میومد فقط سرمو تکون دادم که بره بخوابم🥱😴