اون روز اومده بود خونه مابهم گفت که :
من انگشتر طلا دستم بود گفت چه خوشگله گفتم ممنون ...
گفت خب کسی که بچه نداشته باشه مثل طلای پوکه و بی ارزشه
پسرم انگشتر طلاست واس من
امروزم که فهمیده باردارم با خنده گفت که عزیزم اون روز باردار بودی رو نمیکردی ؟! میترسیدی چشمت بزنم ؟!
منم گفتم که خیر چون خودمم تازه فهمیدم
گفت میدونم شوخی کردم ...
میخوام به مادر شوهرم بگم که جمعش کنه!
چطورع ؟