نمیدونم چجوری دووم میاره ، وضع روحیش اصلا خوب نیست بچه ها
دوقطبیه و پارانوئید ، انقدررررر فکر و خیالای بیخودی به فکرش خطور میکنه که هیچی از گلوش پایین نمیره
استفراغ میکنه
دیشب برام یه نامه نوشت ، آخه تو خونه صحبت نمیکنه ، میگه شنود میشیم ، تو نامه ازم طلب حلالیت کرده بود! افکار خودکشی داره
بهش میگم حس میکنم افسردگی داریم، میای باهم بریم پزشک؟ میگه نه فشار و مشکلات کاریه
خیلی سخته زندگی با این شرایط
دلم براش کبابه بچه ها
فردا تنهاش میزارم ، برمیگردم تهران
خودشم میخواد ما بریم
نمیتونم تحمل کنم اینجوری میبینمش