سلام
آاااااام ، کمک میخوام ، متن بلنده خوشحال میشم بخونید و هر چی به ذهنتون میرسه رو بگید
من هجده سالمه
تو زندگیم خیلی درد کشیدم ، از سرطان و بیماری های خاص گرفته تا اتفاقات عجیب و غریب و ترسناک
ولی نمیخوام در مورد اون صحبت کنم
میخوام کاری که خانوادم باهام کردن و میکنن رو بگم
میخوام بگم خانوادم منو از چهار سالگی فرستادن کلاس زبان ، اونوقتی که فارسی بلد نبودم حرف بزنم ، و اینقدر اذیتم کردن که الان که هیجده سالمه از زبان متنفرم و با اینکه خیلی نیازم میشه نمیتونم بخونم و خانوادمو مقصر میدونم
کلاس خطاطی میرفتم تو هفت سالگی کم سن ترین و خوش خط ترین تو استان شدم و با همون سن مدرک فوق مقدماتی قلم مرکبه ایرانو گرفتم ولی بعد داشتم بیشتر جلو میرفتم مادرم دیگه نذاشت برم و گفت بچه ای و باید برای مدرسه ی تیزهوشان بخونی و نذاشت دیگه برم
کیو سه ی جودو دارم تو سال نود ، یعنی الان مدرکم در حد دان سه ی جودو ی الانه ، اینم بخاطر تیزهوشان نداشتن دیگه برم اونم تو سن ده سالگی بود ، و من تو سن خودم بهترین بودم و با بچه های راهنمایی مسابقه میدادم
دان یک کاراته گرفتم ، استادم خودشو کشت که منو برای انتخابی تیم ملی ببره و ببره تهران و حرفه ای آموزش بده ولی باز هم خانوادم نذاشتن و گفتن خطرناکه و کف پات صافه و از این حرفا و نذاشتن ادامه بدم
تو سبک کلاسیک و متد سوزوکی گیتار موسیقی کار میکردم تو تابستونه ساله دهم
اونقدر خوب بودم و تمرین میکردم که استادم میخواست بعد چهارماه منو معرفی کنه به فنی حرفه ای که مدرک بگیرم
بعد خودش از ترکیه برام مدرکه بین المللیه سوزوکی گیتار بگیره که بتونم هر جای دنیا کلاس بگیرم و یا آموزش بدم ولی باز خانوادم به بهونه ی کلاس آنلاین بده و نمیشه ، پولمون الکی خرج میشه نذاشتن ادامه بدم
بعد رفتم آهنگسازی و خوانندگی و خیلی هم موفق بودم ولی سبکش به فاز و رسمه خانوادم نمیخورد
تو شیش ماه هفت هزار تا فالوور داشتم ، یه ترک هم ساختم که تو ساند کلاد تو بیست و چهار ساعت بالای شیشصد بار شنیده شد
ولی چون دوست نداشتن ، اونقدر اذیتم کردن تا مجبور شدم پیجمو ببندم
اون موقع ها هم قبل گیتار و موسیقی و خوانندگی و کاراته
تیزهوشان هم قبول شدم ولی درسم متوسط بود و برای دبیرستان خانوادم تصمیم گرفتن منو بیارن غیر دولتی یه مدرسه ی بهتر از تیزهوشان
سال دهم به خودم قول دادم که درس بخونم
اینهمه کار کردم ولی جلومو به هر بهونه ای گرفتن
درس بخونم لااقل یکم آزادم بذارن
درس میخوندم
سال دهم روزی دوازده ساعت
و ترم اول شدم اول تو بین سه تا کلاس تجربی و دو تا ریاضی و یدونه انسانی اونم تو اون مدرسه
ولی باز هم مادرم بهم گفت خب که چی ، تیز هوشان بودی چرا هیچ غلطی نمیکردی ، الان شاید بین چندتا خنگ اول شدی
از درس هم متنفر شدم 😔
از همه چی متنفر شدم
الان زمانه کنکورم رسیده
و هیچ اشتیاق و علاقه ای ندارم
نمیدونم چیکار کنم
نمیدونم😔😔😔😔😔
اونقدر هم زندگیم دردناک و عجیب غریبه
اونقدر درد کشیدم تو این زندگیه کوفتی
سرطان
تو مالزی بعد از مسابقات گم و گور شدم دو سه روز
دلم هزار بار شکست
پنج شیش تا از دوستام به دلایل مختلف مردن😔😔
و ... که نمیخوام بیشتر از این طولانیش کنم
حتی مجبور به خودکشی هم شدم ولی موفق نبود
پشیمون هم نیستم
چیکار کنم 😔
خستم
خیلی
خیلی زیاد
هر کار کنم بازم یه چی دیگه میخوان
الآنم همه آرزو هامو ول کردم دارم درس میخونم مثلا
تجربی ، چیزی که ازش متنفرم ، میگن چون باهوشم باید تجربی بخونم
مگه تقصیر منه که فرق دارم ، مگه تقصیر منه که استعداد هام چیزایی هستن که خانوادم بهشون اهمیت نمیدن😔😔😔😔😔😔
چیکار کنم
زندگیمو باختم
امسال هم چیزی قبول نشم
سال بعد وقت دارم ، سال بعد بگذره باید گم شم برم سربازی
چیکار کنم 😔😔😔😔😔