سن كم با يه اقا ك عاشق هم بودن ازدواج ميكنه بدون رضايت پدرش
پسر عموشم خواستگار اسي بوده
بااون عاقا م ازدواج ميكنه كلي بدبختي و نداري و بچه هاش مريضي ميكشه اخرم از دست شوهره فرار ميكنه ميره مسافر خونه
پسر عموشم بهش پيام ميده از اون طلاق بگير بچه هارو بده ب شوهرت من ميگيرمت اسي هم گفته نع