این بار دومیه که شوهرم دست روم بلند میکنه باراول قول داد باز اخرش باشه اما بازم تکرار کرد منم زنگ زدم به بابام گفت فردا همه لباسات جمع میکنی میای دیگا نمیزارم برگردی من پدرشو جلو چشاش میارم دختر بزرگ نکردم بدم تو دیوونش کنی گفت بچتم نگهمیدارم میدی همون مادرش وعمه هاش بگیرن دیگه نمیزارم برگردی حالا چکار کنم بچه ها من تحمل دوری بچم ندارم بچم بدون من خاب نمیره
دیونه میخوای بدی دست اونا که یکی مثه شوهرت وارد جامعه کنه
به بابات بزنگ بگو بچمم هس
مطمئن باش همون جوری که براثریه اتفاق همه چی رو ازدست میدیم یه بار هم بر حسب اتفاق همه چی رو بدست میاریم امیدوارم امروز،به دست بیاری همه اون چیزایی رو که ناخواسته از دست دادی