باحرفهای شما یاد پدربزرگ و مادربزرگ خودم افتادم که به رحمت خدا رفتن....خونشون توی یه روستا نزدیک رود ارس بود . جایی نزدیک مرز ایران و ارمنستان ...یه روستای خیلی سرسبز که از هر گوشه یه چشمه آب ،جاری بود .بوته های تمشک ،درختای گردو ، عطر نون تازه ای که زنان روستا توی تنور می پختند و به هر رهگذری ، تعارف می کردند. ....چقدر شادو آزاد بودیم و با بچه ها بازی می کردیم و مسابقه دو میدادیم . چند بار موقع دویدن، محکم زمین خوردم و کله پا شدم ،ولی باز هم عین خیالم نبود. درجشن های عروسی شادی از درو دیوار می بارید و غذاهاشون در عین سادگی ،خوشمزه ترین غذای دنیا بود. مجلل ترین جشن هایی که توی تالارها رفتم هم اون لذت رو برام نداشت..تپه ی سرسبزی نزدیک خونه پدربزرگم بود و هر روز غروب خورشید رو اونجا تماشا می کردم... خونه ما توی شهر و استان دیگه بود و دوسال یکبار توی تابستون برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگم راهی آذربایجان میشدیم .اون طبیعت بکرو زیبا برای ما مثل خواب و رویا بود.
بهترین روزهای عمرم رو توی اون روستا سپری کردم .. واقعا دلم برای اون همه صفا و سادگی تنگ شده .🍁🍁🍁