گفتی استکان لیوان یاد یه سوتی افتادم
اوایل ازدواجمون رفتیم خونه جاریم جو صمیمی بود و قوری و کتری و سینی رو آورد وسط و یه چای خوردیم
من و مادر شوهرم کنار هم نشسته بودیم برا چای دوم قوری رو بلند کرد آورد نزدیک لیوان بریزه منم دستم روگذاشته بودم رو دهانه لیوان و هی میگفتم دستت درد نکنه نریز بسه دیگه 😌😌😌
بعد دیدم به زور تو اون لیوان چایی ریخت و بهم گفت فاطمه جان چای بریزم برات😲 دیدم دستم رو رو لیوان مادر شوهرم گذاشته بودم و هی میگفتم نریز بسه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
اوخ اوخ هم خودم خندم گرفته بود هم اوایل بود خجالت میکشیدم 🤦🏻♀️