ممنونم از وقتی که گذاشتی عزیزم،من دقیقا به این نتیجه رسیدم از چیزی ک ترسیدم و فکر کردم،بهش رسیدم،یکی از دلیل این بدفکرام نی نیسایت بود متاسفانه،باتاپیک هایی ک میدیدم
همیشه از اینجور زندگی(شوهر به شهردیگ براکار)یاکسایی ک اینجوری میگفتم چجوری تحمل میکنن درک نمیکنم،خیلی سخته،چجوری خانوماشون راضی شدن)واقعا دارم دییونه میشم اخه چراازاول قبول کردم خدا،دارم دیوونه میشم که خودم کردم بافکر و کم کاریم
عزیزم منم ۸ساعت از خانوادم فاصله داشتم،توشهر خانواده شوهرمیم،شوهرمم۱۰.۹.۱۱شب میومد خونه،از لحاظ مالی هم تحت فشار
اینایی هم ک میگم واقعا خوشبختن،الکی نیس،خانواده هاشونم(مخصوصاخانواده همسر)بی نهایت حمایتشون میکنن،پول رهن خونه،خونه تو شهر دیگ،خرید ماشین واسشون
عزیزم نمیتونم مقایسه کنم،میدونم گناهه،بده،ولی متاسفانه میکنم