متن جالبی رو خوندم گفتم اینجا هم بزارم:
ميخواهم اينطوری باشم!
نمیدانم حوالی چند سالگی بود که فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظهء حال، بااهمیت تر از شادی، باارزش تر از تخیل، شیرین تر از عشق و در صدر ِ همه، نفس هایی که نفهمیده دَم و بازدَم می شدند نیست !
حالا میفهمم: استرس، تشویش، دلهره، ترس از آزمون، ترس از نتیجه، ترس از کنکور، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهرهء تنهایی، تردیدهای مستاصل کننده،
نگرانی از غربت، وحشت از غریبی، غصه های عصر جمعه، اول مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری و... هرگز نه ماندگار بودند نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند.
حالا میفهمم یک کبد سالم چندبرابر لیسانسم ارزشمند است. کلیه هایم از تمامی کارهایم، دیسک کمرم از متراژ خانه، تراکم استخوانم از غروب های ِ جمعه،روحم از تمام نگرانیهایم، زمانم از همهء ناشناختههای آینده های نیامده اَم، شادیم از تمام لحظه های عبوسم، امیدم از همهء یاس هایم باارزش تر بودند.
حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار عشقم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد.
یقین دارم آدم هایی به معنی تمام کلمه بودنشان را میفهمند که با غبار غم و تردید و غصه و ترس و اضطراب و چه شَوَدها لحظه هایشان را نیالودند.
در حال، میمانند و ذهن شان را خالی، حِس شان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های درست و حقیقی و قلبشان را با عشق تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار می کنند
اینها به معنی حقیقی کلمه زنده اند و زندگی می کنند