2777
2789
عنوان

داستان تلخ من

2336 بازدید | 23 پست

از وقتی چشامو باز کردم پدرم اعتیاد داشت همش دعوا و کتک و... نه ساله که شدم دیگه صبر مادرم تموم شد بابام تموم وسایلای خونمونو فروخت رفتیم خونه پدر بزرگم پدرم اومد منو برد تو خونه ی پدریش جایی که به جز خود عوضیش دوتا داداش معتادشم بودن تو نه سالگیم من دیگه پوچ شدم عموم بهم تجاوز کرد هر چقدر زیرش زجه زدم التماسش کردم خدارو صدا زدم مامانمو صدا زد اما اون لحظه نه مامانی بود و نه خدایی اونروز من مردم روحم مرد دخترانگیم مرد فقد یه جسد متحرک موند از نیلای نه ساله خواستم به بابام بگم ولی به کدوم بابا بابایی که از شدت خماری جاشو خیس کرده بود دیگه تامین موادشون با من بود سرمو میگرفتن به زور هلم میدادن خونه همسایه ها تا اونا دلشون بسوزه دو قرون پول بندازن کف دستم تا اینا خودشونو نئشه کنن منو با ساقیا میفرستادن موادفروشی تا اونام جای دستمزد یه بسته مواد میدادن بهم تا اینا درد کنن بزنن به خودشون من یکماه اونجا موندم روزای اخر بابام منو فروخت به یه پیرمرد هفتاد ساله اخ که فقد خدا میدونه چقدر سخته تو بشینی بابات سر جسم و جون تو با یه پیرمرد هفتاد ساله قیمت بزاره دقیقا صبح همون روزی که که قرار بود برم تو خونه اون پیرمرده شوهرخالم اومد دنبالم چون چون روز قبلش وقتی اومده بود سر بزنه ببینه زنده ام یا مرده من یه نامه نوشته بودم و لای سینه ام تو نیمتنه ام قایم کرده بودم که اگه مامور دیدم بدم بهش بگم منو فروختن لوشون بدم تا بتونم فرار کنم  وقتی شوهر خالم اومد بغلش کردم و انداختم تو جیب کاپشنش چون میدونستم اونا زیر نظر دارن منو شوهرخالم اون نامه رو داد  دادگاه و اونا سرمرستی منو دادن به مامانم و گفتن سریع بیان دنبالم اما دیگه دیر بود من بیست و سه روز قبلش مرده بودم فقد از من یه جسم بیزار از همه مونده بود وقتی به مامانم گفتم منو برد دکتر چون از مقعد بهم تجاوز کرده بود هایمنم سالم بود اما روحم چی دنیای دخترونم چی  من دیگ با مادرم زندگی میکردم مامانم طلاق گرفت و سرپرستی منم گرفت من دیگ نتونستم به هیشکی اعتماد کنم حتی پدربزرگمم انگشتش میخورد بهم از ترس میلرزیدم شب ادراری گرفته بودم کابوس امونمو بریده بود یبار به مامانم گفتم بهم گفت هیجی نگو ابرومون میره و من تا یکسال هر شب کابوس میدیدم رفته رفته کابوسام کمتر شد تا وقتی مامانم دوباره ازدواج کرد دوبارع کابوسام شروع شدن اون کاریم نداشت اما من ازش وحشت داشتم حس میکردم هر آن ممکنه بلایی سرم بیاره من فقد مامانمو داشتم بعد ازدواجش دیگ حس کردم اونم ندارم وقتی اون خونمون بود من میرفتم خونه خالی از سکنه پدربزرگم تنها میموندم همون جاها بود با پسر عمم دوست شدم که ایکاش میمردمو نمیشدم بچه بودم محبت ندیده بودم از هیچکس تو سن بلوغ بودم تا یکی بهم گفت دوست دارم گفتم لابد اسمون دهن وا کرده این افتاده بیرون با همه لج کردم اونموقع ها سنم کم بود اما هیکلی بودم واس همین یه عالمه خواستگار داشتم وقتی اومد خواستگاریم همه مخالف بودن حتی خانواده خودش  اما من با همه لج کردم فکر میکردم یه نفر تو این دنیا دوستم داره گذشت و من با تمام این مخالفتا عقد کردم تو سن کم و با مهریه کم فکر میکردم دنیا میخواد روی دیگشو بهم نشون بده اما نه این دنیا قصد داشت همین جسم بیجونم ازم بگیره از ماجرای تجاوزم فقد دختریکی دیگ از عموهام که زنداییمم بود خبر داشت و صاف برد گذاشت دست عمم اونموقع بود که روزگارم باز سیاه شد بابای عوضمیم اومد گفت اره اصلا اون مرده منظورش پدرناتنیم بود با این عروسی کرده فقد در ظاهر با مادرشه عمم شروع کرد که تو هرزه ای اشغالی و..... هزارتا حرف دیگ که نمیشه اینجا گفت پسرشو پر میکرد اونم اومد کتکم زد بعد مثل سگ پشیمون شد اما فایده ای برا من نداشت الان موندم نه راه پس دارم نه پیش من تازه هجده سالمه برام دعا کنید ازتون خواهش میکنم من نه کسیو دارم طلاق بگیرم برم پیشش نه زندگیی که بخوام توش بمونم ببخشید طولانی شد تمام سعیمو کردم خلاصش کنم


  

ما حرفای تلخ و نیش و کنایه هامونو مینویسیم و چند دقیقه بعد فراموش میکنیم /اما این رو به خاطر بسپاریم که چه غرور هایی هستند که زیر این جملات خرد میشوند. چه قلب هایی که میشکنند💔🖤. به خاطر انسان بودن همدیگر را درک کنیم.  به قدرت منفی کلماتی که از اون ها استفاده میکنیم فکر کنیم و درنهایت انسان باشیم 🙏🏻😊/دوستان گل من هیچی بخدا تو دلم نیست.  بعضی وقتا اعصابم خورد بودنی اشتباه مرتکب میشم مثل اکثر مردم.  اگه جایی شما رو ناراحت کردم بهم بگید تا با تمام وجود ازتون پوزش بخوام 🙏🏻

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

واای عزیزم     ایشالا حل بشه گلم  مامانت چیکار میکنه هوا دارت نیس ؟؟  طلاق ب ...

مادرم هیچکاری ازش بر نمیاد برام 

یکبار خواستم برم اول بهم گفتن تو شوهرت سالمه نمیتونی بعدم گفتن با یه شرط قبول میکنیم ازم روابط نامشروع خواستن گفتن حیفی با این سروقیافت 

تا 20 سالگی یواشکی کار کن پولاتو جمع کن بعد 20 سالت فرار کن برو یک شهر دیگه یک خونه کوچک اجاره کن سرکار برو. فقط شبا برای خواب برو خونت تا چند سال این تحمل کن درست میشه

برای حرف  دیگران زندگی نکنید برای خود زندگی کنید 
تا 20 سالگی یواشکی کار کن پولاتو جمع کن بعد 20 سالت فرار کن برو یک شهر دیگه یک خونه کوچک اجاره کن سر ...

چند جا رفتم واسه کار ادم خوبی به پستم نخورده هر جا رفتم هزارتا درخواست بیجا داشتن ازم اینجا شهرستانه ادما طرز فکرشون خیلی کوچیکه 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792